#برایت_میمیرم_پارت_233


. اونم مثل من تحت تاثیر قرار گرفته بود .

با فکر دوباره انجام دادنش ، لبخند زدم . البته ، نه همین حالا . یه کم دیگه . خمیازه کشیدم ، و یه ثانیه نشده خوابم

برد .

صبح روز بعد ، داشتیم صبحونه میخوردیم که مامان زنگ زد . البته اون موقع نمیدونستم که مامانه . وایات تلفن رو

برداشت و گفت " بله خانم " . دوبار اینو گفت ، بعدم گفت " 1 " و دوباره " بله ، خانم " و قطع کرد .

وقتی برگشت سراغ صبحونه اش ، ازش پرسیدم " مادرت بود ؟ "

" نه ، مادر تو بود "

" مامان من ؟ چی میخواست ؟ چرا نزاشتی باهاش صحبت کنم ؟ "

" نخواست که با تو صحبت کنه . برای شام دعوتمون کرد . امشب ساعت 1 . گفتم میریم "

" واقعا ؟ اگه کارت طول بکشه چی ؟ "
" جمله ی خودت رو میگم " احمق به نظر میام ؟ " . من میرم ، و شما هم خواهی اومد . حتی اگه مجبور شم به زور از

بدن های عالی بیرون بیارمت . با لین برنامه بریز که اون درها رو ببنده "

بهش چشم غره رفتم و سریع با کج خلقی گفتم " چی ؟ قبل از اینکه شروع کنین به دستور دادن ، ستوان بلادزورث ،

بهتره بپرسین برنامه ریزی قبلیم چی بوده "

" باشه ، برنامه ریزی قبلیت چی بود ؟ "


romangram.com | @romangram_com