#برایت_میمیرم_پارت_232


وقت اضافه بود تا موهامو خشک کنه _ بعدم به تخت ختم شد .

بعدش با یه ناله به پشتش دراز کشید . یه دستش رو گذاشته بود روی چشم هاش و نفس نفس میزد . خودم داشتم

تند و سخت نفس میکشیدم ، تازه از خستگی و لذت احساس شل بودن میکردم . تقریبا . این انرژی رو پیدا کردم که

خودم رو به سمتش خم کنم ، و چونه اش ، لب هاش و گردنش رو بوسیدم .

ضعیف گفت " عمو "

" داری قبل اینکه بدونی چی میخوام ، تسلیم میشی ؟ "

" هر چی که هست ، دیگه نمیتونم . تقریبا مرده ام " دستش رو به روی پشتم گذاشت ، یه نوازش کرد ، بعدم

دستش با حالتی شل و ول افتاد رو تخت .

" این برافروختگی بعد از با هم بودنه . میخوام بغلت کنم و نوازشت کنم "

" از عهده ی این یکی میتونم بربیام " لب هاش به خنده باز شد . " شاید "

" میتونی فقط دراز بکشی و بزاری من این کارو انجام بدم "

" چرا 01 دقیقه پیش اینو نگفتی ؟"

" احمق به نظر میام ؟ " سرم رو روی شونه اش گذاشتم و اهی از سر رضایت کشیدم .

" نه ، بهت که گفته بودم ، شبیه بستنی به نظر میای "

از به یاد اوردنش لرزیدم . اگه بلند میشدم ، زانوهام احتمالا لق میزد . با رضایت فکر کردم که زانوهای اونم لق میزد

romangram.com | @romangram_com