#برایت_میمیرم_پارت_225


نگهم داره . قبلا اینقدر اصرار نمیکردم ، ولی اون خیلی راحت فکر میکرد که میتونه به من بگه چی کار باید کنم ، و

من باید بهش حالی میکردم ، مگه نه ؟

برای یه لحظه هیچی نگفت ، بعدم با یه حرف کاملا خرابم کرد " اصلا دلت میخواد که با من باشی ؟ "
با دهانی باز بهش خیره شدم و قبل اینکه بتونم جلوی خودمو بگیرم ، گفتم " البته که میخوام " . و بعدش تازه

فهمیدم چی کار کرده و با اوقات تلخی گفتم " باورم نمیشه که تو اینقدر مارمولک و حقه بازی . این استدلال دخترونه

است و تو از اون بر علیه من استفاده کردی "

" مهم نیست . به هر حال تصدیق کردی " یه لبخند مغرورانه و فاتحانه بهم زد . بعدم پلک زد " استدلال دخترونه

دیگه چیه ؟ "

" میدونی که ، احساست رو به مبارزه طلبیدن "

" لعنت ، اگه میدونستم این قدر خوب جواب میده ، زودتر ازش استفاده میکردم " دستش رو اورد سمتم و زانوم رو

فشار داد " از راهنماییت ممنونم "

یه چشمک زد که نتونستم جلو خودمو بگیرم و خندیدم . دستشو زدم کنار " فکر کردم شرایط تو رابطمون تاثیر

گذاشته . ولی تو اصلا به معامله مون عمل نکردی . و اصلا هم باهام قرار نزاشتی . برا همین میخوام برم خونه "

" فکر کنم قبلا هم در این باره صحبت کردیم . نظر تو راجع به قرار گذاشتن ، با مال من فرق میکنه "

" من میخوام برم سر قرار . میخوام باهم بریم فیلم ببینیم ، شام بخوریم ، برقصیم _ بلدی برقصی ، مگه نه ؟ "


romangram.com | @romangram_com