#برایت_میمیرم_پارت_222
. فکر کنم دوباره باید عضو بدن های عالی بشم . از وقت تصادفم کلی حوصله ام سر رفته بود و تا الان اینو نفهمیده
بودم "
به مامان زنگ زدم و این خبر خوب رو بهش دادم ، بعدم به سیانا و بعدشم به لین زنگ زدم . بهش گفتم که فردا
برمیگردم سر کار ولی ازش خواستم که فردا هم خودش در رو باز کنه .
تا وقتی بازوم خوب نشده ، نیمخواستم زیاد عجله ای تو کارام باشه .
فکر کردم که وایات من رو به خونه ی مادرم میبره ، که منطقی هم بود . مامان میتونست یه چند روزی لوسم کنه تا
وقتی خودم از پس لباس پوشیدنم بربیام . و بعد همه چیز برمیگرده به حالت اولشه .
اماده بودم که همین چیز عادی بشه . تقریبا برای یه هفته زندگیم از این رو به اون رو شده بود و میخواستم همه چیز
برگرده سر جاش . بدیهی بود که یه معشوقه دارم و باید سعی میکردم اون رو تحت کنترل نگه دارم . میدونستم که
اون چیزا رو پیچیده میکنه . ولی حالا که این تهدید از بین رفته ، میتونستیم برگردیم به زندگی واقعی و بفهمیم که
رابطه ی بینمون دائمی هست یا نه . یا این که زمان این جاذبه رو از بین میبره .
همه چیز داشت بهتر میشد . دوست داشتم که این موقعیت جدید بینمون زودتر شروع بشه .یعنی جریان عادی
زندگی .
احساس میکردم مثل پرنده ای هستم که از قفس ازاد شده . با اینکه کمتر از 48 ساعت بود که در محدودیت و فشار
بودم ، ولی برای من انگار طولانی تر بود . هنوزم نمیتونستم خودم همه ی کارهامو بکنم ، ولی حداقل دیگه جلومو
romangram.com | @romangram_com