#برایت_میمیرم_پارت_221
اون نمیتونیم چیزی رو ثابت کنیم "
از این موضوع خوشم نمیومد ، چون میخواستم یه انتقام درست و حسابی ازش گرفته بشه . انگار از زیر بار شلیک
کردن به من ، قسر در رفته باشه . میخواستم محکومیتش طولانی تر شه .
" ممکنه ازاد بشه ؟ "
" احتمالا . اما حالا که همه چی معلوم شده ، نیازی به کشتن شاهد نداره ، درسته ؟ "
درست میگفت . اما هنوزم از این که اون مرده میتونست این جور راحت ازاد بشه ، خوشحال نبودم .
ممکن بود دربره و تصمیم بگیره که کارش رو تموم کنه .
وایات گفت " اگه به نظرت این حرف کمکی میکنه ، باید بگم که اون یه ادمکش دیوانه نیست . یه مرد نا امید بوده
که میخواسته زنش نفهمه بهش خیانت کرده . و بعدم میخواسته از محکوم به قتل ، خودش رو دور نگه داره . که
هردوی این اتفاقا الان افتادن ، پس دیگه ناامید نیست . با ما همکاری کرده "
اوکی . اینو میتونستم درک کنم . ادم فقط از چیزی میترسه که هنوز اتفاق نیوفتاده . وقتی اتفاق افتاد ، تنها کاری که
میتونی بکنی اینه که باهاش کنار بیای .
" عیب نداره اگه به مامان و بابا بگم ؟ "
" حتما . به هر حال امشب تو اخبار اعلام میشه و فردام تو روزنامه ها چاپ میشه "
وقتی درباره ی دواین بیلی به خانم بلادزورث گفتم ، گفت " چه خبر خوبی . ولی دلم برای با هم بودنمون تنگ میشه
romangram.com | @romangram_com