#برایت_میمیرم_پارت_219
البته درباره ی خرابی کامپیوترم بهش گفتم و اونم خبرای خودش رو بهم گفت . مامان بنگاه داره و اونم همه ی
اطلاعاتش رو تو کامپیوتری که تو خونه اس نگه داری میکنه . ظاهرا دستگاه های الکترونیکیش باهاش درافتادن. در
کمتر از یه هفته ، پرینترش کلا تعطیل شده بود ، دستگاه چاپش خراب شده بود و باید میداد تعمیر شه و
کامپیوترش هم دوبار خراب شده بود . خیلی اعصابش خورد بود . منم با تیر خوردنم هیچ کمکی بهش نکرده بودم .
یه کم حرفای تسکین دهنده بهش زدم و قول دادم اگه اتفاقی افتاد خبرش کنم .
از وایات پرسید ، که حدس میزنم نورمال باشه ، چون اون دخترش رو به خونه ی خودش برده بود . مامانم ازش
خوشش میومد . میگه وایات سکسیه .
منم به بدنش فکر کردم و حق رو به مامان دادم . خب، به کارهام رسیدگی کردم .
خانم بلادزورث یه کم تو باغچه ی گل هاش کار کرد ولی من برای امنیتم که شده بیرون نرفتم . شک داشتم که قاتل
نیکول بیاد کنار خونه ی خانم بلادزورث و منو تو باغچه اش ببینه ، اما تا وقتی که وایات نگفته همه چیز مرتبه ، اصلا
نمیخواستم شانس خودم رو امتحان کنم . بازوم به اندازه ی کافی بهم یاداوری میکرد که چقدر این ادم خطرناکه .
کتاب خوندم ، تلویزیون دیدم . به ساعت نگاه کردم . با این که وسوسه شده بودم ، ولی به وایات زنگ نزدم .
میدونستم اگه خبری بشه بهم زنگ میزنه ، برا همین اذیت کردنش هیچ معنی نداشت .
یه کم یوگا کار کردم تا ماهیچه هام نرم بشن . خانم بلادزورث هم وقتی داشتم یوگا کار میکردم ، اومد تو و اونم
خواست که یه کم تمرین کنه . لباساش رو عوض کرد و زیرانداز ورزشی اش رو اورد و کنار من رو زمین نشست . یه
romangram.com | @romangram_com