#برایت_میمیرم_پارت_218
هر وقت به نظرت نیاز شد بهش گوش بدی "
فکر کردم کلا این روح عذرخواهی رو از بین میبره ، و همینم بهش گفتم .
جواب داد " یه نظر بود "
این بار بهش تو تمیز کردن اشپزخونه کمک کردم . خیلی با احتیاط دستم رو تکون میدادم ، ولی دیگه وقتش بود که
حرکت داده بشه .
بعدم رفتیم بالا تا اماده شیم ، دوباره همون احساس راحتی و صمیمت رو داشتم ، جوری که انگار سالهاست این کارو
با هم انجام میدیم .
یه روز بی حادثه ی دیگه ای رو تو خونه ی خانم بلادزورث سپری کردم . با لین صحبت کردم و یه کم اطلاعات
درباره ی شرایط کامپیوتر بهم داد و این که الان که دوباره باز کردیم ، چند نفر از اعضا دوباره به اونجا برگشتن .
وقتی بهم گفت ، احساس قدردانی میکردم ، چون فکر میکردم تا چند هفته ای افراد زیادی نیان .
ظاهرا ، اتاق وزنه های پر بود ، تردمیل ها مشغول بدن ، و تقریبا همه حال من رو پرسیده بودن . نظراتی که درباره ی
قتل نیکول میدادن ، تو این رنج بود : " بهش اهمیتی نمیدادم ولی این حقش نبود " تا " اصلا تعجب نکردم " .
یه نفر خواسته بود که به ازای این چند روز تعطیلی ، عضویتش یه کم بیشتر بشه ، منم به لین گفتم که 4 روز به
عضویتش اضافه کنه . به هر حال تو هر جمعی یه نخاله هم پیدا میشه . وقتی بهم گفت که اون یارو کی بوده ، تعجبی
نکردم . یکی از کله گنده های شهر بود که فکر میکرد همه کاره است . به زور میشد تحملش کرد .
به مامان زنگ زدم ، و خبرای جدید رو بهش دادم . اسم دواین بیلی رو بهش نگفتم ، چون ممکن بود بی گناه باشه .
romangram.com | @romangram_com