#برایت_میمیرم_پارت_209
کوچولو "
" مارمولک ؟ " شروع کردم به عقب رفتن " فکر کردم فقط یه سوسول بی ازارم "
" من هیچ وقت نگفتم تو بی ازاری " یه قدم به سمت من برداشت ، و منم شروع کردم به دویدن تا فرار کنم .
دونده ی خوبی هستم ، اما لنگای اون دراز ترن و صندل هام نمیزاشتن خیلی خوب بدوم ، برا همین دنبال کردنمون
زیاد طول نکشید . وقتی یه دستی منو گرفت و کنترل رو از جای مخفی اش برداشت ، داشتم ریز ریز میخندیدم .
اون میخواست مسابقه بیسبال تماشا کنه . من خوشم نمیاد . چون تا اون جا که میدونم ، بیسبال تشویق کننده نداشت
، برای همینم هیچ وقت چیزی درباره ی این بازی یاد نگرفتم . درباره ی فوتبال و بسکتبال میدونستم ، اما بیسبال
احتمالا یه ورزش پرافاده است ، برای همین اصلا کاری بهش ندارم .
اما هر دومون روی راحتی بزرگ نشستیم . رو پاش نشسته بودم و درحالی که داشتم رو لیستم کار میکردم ، اون
داشت بازی رو تماشا میکرد . و به جز وقتایی که به خاطر موردی که تو لیستم بود و اون خوشش نمیومد و یه کم
غرغر میکرد ، هر کی سرش به کار خودش گرم بود .
بعد از اینکه لیستم رو نوشتم ، حوصله ام سر رفت _ چقدر دیگه این بازی احمقانه طول میکشه ؟ _ و خوابم گرفت .
شونه هاش که درست همون جا بود ، بازوش رو هم برای نگه داشتنم ، پشتم گذاشته بود . برا همین بیشتر تو بغلش
فرو رفتم و خوابم برد .
در حالی که داشت از من رو از پله ها بالا میبرد ، از خواب بیدار شدم . چراغ های پایین خاموش شده بودن ، و این
romangram.com | @romangram_com