#برایت_میمیرم_پارت_208


" لامپ اینجاست . من به نور احتیاج دارم "

" قبلا هم این موضوع رو با هم گذروندیم . اون صندلی منه " و با منظور به سمتم اومد.

" اگه به بازوم اسیب برسونی ، من __ " صدام قطع شد وقتی من رو روی بازوهاش بلند کرد ، و یه جیغ کوچولو

کشیدم . بعد خودش نشست و من رو روی پاش نشوند .

" بفرما " شروع کرد به نوازش کردن پشت گردنم " حالا هر دومون رو صندلی نشستیم . کنترل کجاست ؟ "

هنوزم بین بانداژم بود و اگه خدا بخواد ، قرار بود همون جا باقی بمونه . در حالی که سعی میکردم کاری که داره با

گردنم میکنه رو ندیده بگیرم ، با دست راستم چسبیدم به مداد و کاغذی که دستم بود . حداقل الان کاملا در امان
بودم ، برای اینکه تازه با هم بودیم . صادقانه گفتم " همین جا بودا " یه نگاه به دور و بر انداختم " نکنه افتاده پشت

کوسن ؟ "

البته که مجبور بود چک کنه ، برای همین من رو از رو پاش بلند کرد و ایستاد تا پشت کوسن رو نگاه کنه . کامل دور

و بر راحتی رو گشت ، بعدم بلندش کرد تا یه نگاهم به زیرش بندازه .

بعد با یه نگاهی که عین مته به ادم نفوذ میکرد ، به سمتم برگشت " بلر . کنترلم کجاست ؟ "

با حالتی رنجیده بهش گفتم " درست همین جا بود . راست میگم "

دوباره ، دروغ نمیگفتم . تا قبل این که منو جا به جا کنه ، درست همون جا بود .

متاسفانه ، اون یه پلیس بود ، و کاملا جاهای مخفی رو میشناخت . نگاهش به بانداژم افتاد " بدش به من ، مارمولک


romangram.com | @romangram_com