#برایت_میمیرم_پارت_207
اشپزخونه لباسام و کنترلم رو از دست دادم . متنفرم وقتی این اتفاق میوفته .
بعدش ، وقتی داشت از پله ها میرفت بالا و ساکم رو هم با خودش میبرد ، پشت سرش با عصبانیت گفتم " شروع
میکنم به نوشتن یه لیست دیگه .و این یکی لیسته رو به مادرت نشون میدم "
وایستاد و از روی شونه هاش یه نگاه به من انداخت . نگاهش محتاط شده بود . " میخوای درباره ی زندگی جنسیمون
با مادرم صحبت کنی ؟ "
" درباره ی این باهاش صحبت میکنم که تو یه ادم گستاخ و مکاری "
نیشش باز شد و سرش رو تکون داد . بعدم گفت " سوسول " و از پله ها رفت بالا .
پشت سرش فریاد زدم " فقط این نیست . تو اصلا تو خونه ات یه دونه گلم نداری و این باعث میشه من اینجا
احساس افسردگی کنم "
بازم از روی شونه هاش گفت " فردا برات یه بته میگیرم "
" اگه واقعا پلیس خوبی هستی ، دیگه نیازی نیست که من فردا این جا باشم " . بفرما . اگه میتونی اینو جواب بده .
وقتی از پله ها اومد پایین ، لباس کارش رو عوض کرده بود و جین و تیشرت سفید رنگ پوشیده بود . دیگه تا اون
موقع من یه مداد و کاغذ پیدا کرده بودم ، رو راحتی بزرگ چرمی ، تو اتاق بزرگ نشسته بودم و کنترل تلویزیون هم
گذاشته بودم بین بانداژ دستم و روسری ای که دورش قلاب کرده بودم . تلویزیون رو کانال Lifetime بود .
یه نگاه به تلویزیون انداخت و جوری که انگار چندشش شه یه تکونی خورد . بعد به من نگاه کرد " جا من نشستی "
romangram.com | @romangram_com