#برایت_میمیرم_پارت_202
، هنوز مشخص نبود ، اما حداقل من تو این موضوع تنها نبودم .
درست قبل اینکه به خونش برسیم ، زیر لبی گفت " دیگه هیچ وقت این کارو نکن "
با تعجب گفتم " چی ؟ ترسوندنت یا بر علیه تو شدن ؟ منظورت که بالانس زدن نیست ، چون ، تو میدونی که کار
من چیه ، درسته ؟ من هر هفته ژیمناستیک کار میکنم . اعضا بدن های عالی دیدن که من تمرین میکنم و اونا میتونن
بهت اطمینان بدن که کارم درسته . برای کارم هم خوبه "
با عصبانیت گفت " ممکن بود خودتو به کشتن بدی " . با تعجب فهمیدم که واقعا چیزی که دیده باعث ترسش شده
.
" وایات ، تو یه پلیسی ، و تو میخوای که من بگی چقدر کارم خطرناکه ؟ "
" من یه ستوانم ، نه پلیس گشت . نمیرم به کسی حکم جلبش رو بدم ، یا ترافیک رو باز کنم ، یا پلیس مخفی باشم
که دلال های مواد مخدر رو بگیرم . اون پلیس هایی که تو خیابونن ، اونایی هستن که در خطرن "
" شاید الان این کارا رو نکنی ، ولی یه زمانی میکردی . همین جوری بعد از دانشگاه که یهو نپریدی ستوان بشی "
مکث کردم " و اگه هنوزم پلیس خیابونی بودی ، و من بهت میگفتم که کارت خطرناکه ، اون وقت چی میگفتی ؟ "
در حالی که داشت به سمت گاراژ میرفت ، جوابی به من نداد . وقتی درهای گاراژ داشت پشت سرمون بسته میشد ،
با بی میلی گفت " بهت میگفتم که این کاره منه و من کارم رو بلدم . که هیچ چیز مشترکی با بالانس زدن تو ، تو
اشپزخونه ی مادرم نداره . اونم درست یه روز بعد از تیر خوردنت "
موافقت کردم " درسته . خوشحالم که این رو فهمیدی . فقط حواست باشه که از چی عصبانی هستی ، تا بحثمون به
romangram.com | @romangram_com