#برایت_میمیرم_پارت_201

دستشویی زنجیرش میکنم "

با اخم بهش گفتم " من نمیخوام با تو بیام . میخوام با مادرت بمونم "

" نه بابا . با من میای ، و اینم حرف اخرمه " دستش رو به دور مچ دست راستم حلقه کرد ، و به سمت ماشین کشیدم .

تو سکوت به سمت خونه ی اون رفتیم ، و تو راه من به این فکر کردم که این عصبانیت اون چه معنی میده . البته

میدونستم مشکلش چیه ، برای همین دیگه فکر کردنی نداشت. ترسونده بودمش . اول فکر کردم که فقط برای یه

لحظه بوده ، ولی بعد که فکر کردم دیدم این طور نیست . مثل کسی که از چیز غیرمنتظره ای ترسیده باشه و اون رو

تا مغز استخونش حس میکنه ، ترسونده بودمش . به همین سادگی .

دیده بود که من درست جلوی چشمش تیر خوردم ، و درست روز بعدش ، اون من رو به جایی برده بود که فکر

میکرد امن ترین جای شهره ، و بعد از یه روز پرمشغله ی کاری ، وقتی پاشو تو خونه ی مادرش گذاشته بود ، دیده

بود که من تو حالتی هستم که ممکنه گردنم رو بشکونم ، یا حداقل بخیه هام باز بشه .

در نظر من ، جایی که لازمه ، باید عذرخواهی کرد . وقتی اون میتونه ، چرا من نتونم .

گفتم " معذرت میخوام . نمیخواستم بترسونمت ، و ما نباید بر علیه تو تیم میشدیم "

یه نگاه متفکرانه به من انداخت و جوابی نداد . اوکی ، پس اون به اندازه من تو قبول عذرخواهی دست و دل باز نیست

. بی جواب گذاشتمش ، چون اخمش به این معنی بود که به من اهمیت میده . بالاخره فقط این شهوت و اون مبارزه

طلبی اش نبود که باعث میشد بامن باشه . البته این که این قدر به من اهمیت میده که بعدش باهم یه زندگی بسازیم


romangram.com | @romangram_com