#برایت_میمیرم_پارت_200


چیز مرتبه . چرا نمیشینی ؟ و منم برات یه نوشیدنی بیارم . ایس تی ؟ شیر ؟ "
مادرش باحالتی تسکین دهنده گفت " چیزی نیست . میدونم که ترسیدی ، اما واقعا میگم ، همه چیز تحت کنترلمون

بود "

" تحت کنترل ؟ اون _ شما ... " دست از حرف زدم برداشت و سرش رو تکون داد . " اینجا هم مثل خونه اش امنیت

نداره . یه گردن شکسته ، درست مثل یه گلوله میتونه بکشدش . دیگه کافیه . با دست بند به سینک دستشویی

میبندمش و کل روز میزارمش خونه ی خودم بمونه "

پایان فصل 05

نیاز به گفتن نیست که شاممون اصلا لذت بخش نبود . ما از دست وایات عصبانی بودیم و اون از دست ما . البته ، این

موضوع روی اشتهای من تاثیری نداشت . میدونین ، باید خون از دست رفتم رو دوباره میساختم .

بعد از اینکه به مادرش کمک کرد که اشپزخونه رو تمیز کنه ، اماده ی رفتم شدیم . دم در ، مادرش منو بغل کرد و

بعدشم گفت " نصیحت منو قبول کن عزیزم ، و باهاش نخواب " . اینم باعث شد که اخلاقش بدترم بشه .

با حالتی طعنه امیز گفت " ممنون مامان " ، که اب بینی بالا کشیدن و شونه بالا انداختن نصیبش شد .

به مادرش گفتم " من کاملا باهاتون موافقم "

ازم پرسید " فردا برمیگردی ؟ "

با این که از من پرسیده بود ، وایات جوابشو داد " نه . شما رو هم تاثیر بدی میزارین . همونطور که گفتم ، به


romangram.com | @romangram_com