#برایت_میمیرم_پارت_199


به اون سمت میز ، که دور از گاز بود رفتم و وارد اتاق بزرگ ناهار خوری شدم . خم شدم ، دستم رو به روی زمین

گذاشتم . ارنجم در امتداد زانوی راستم بود ، وزنم رو روی بازوم متمرکز کردم و اروم اروم شروع کردم به پیچ

خوردن و پاهام رو از روی زمین بلند کردم . و درست همون لحظه وایات از در پشتی اومد تو . انقدر حواسمون پرت

بود که اصلا صدای ماشینش رو نشنیدیم .

گفت " لعنتی " این کلمه عین بمب از دهنش خارج شد و باعث شد که من و مادرش از جامون بپریم .

اصلا چیز خوبی نبود ، چون تعادلم رو بهم زد . داشتم میوفتادم که خانم بلادزورث گرفتم و وایات از رو میز پرید . یه

جوری پام رو گرفت ، و نزاشت که خورم زمین ، بعد هم بازوش رو به دور کمرم حلقه کرد و اروم راستم کرد .

البته اصلا زبونش اروم نبود . با عصبانیت فریاد زد " چه غلطی داری میکنی ؟ " صورتش از عصبانیت سیاه شده بود .

بعدم برگشت سمت خانم بلادزورث . " مادر ، تو مثلا قراره نزاری که اون همچین کار احمقانه ای بکنه ، نه اینکه

بهش کمک کنی "

شروع کردم که " من فقط داشتم نشون میدادم __ "

" دیدم که " فقط " داشتی چی کار میکردی ! به خاطر خدا ، بلر ، 74 ساعت پیش تیر خوردی ! کلی خون از دست

دادی ! به من بگو ، چطور تحت این شرایط ، بالانس زدن عاقلانه است ؟ "

" از اون جایی که خودم داشتم این کارو میکردم ، میگم که ممکنه . اگه من رو نترسونده بودی ، اصلا مشکلی پیش

نمیومد " لحن صدام اروم بود ، برای اینکه میدونستم ترسوندمش . درک میکردم . بازوش رو نوازش کردم " همه

romangram.com | @romangram_com