#برایت_میمیرم_پارت_198
" میتونی ؟ " از سمت گاز برگشت و به بازوی باندپیچی شده ام نگاه کرد " نه حالا ، نمیتونی"
" احتمالا میتونم ، برای این که از دست راستم استفاده میکنم ، چون قوی تره و خودمم راست دستم .به هر حال
همیشه دست چپم رو پشتم میگرفتم ، تا تعادلم رو بهم نزنه "
خب ، نتیجه ی بحثمون این شد که بعد از خوردن غذا ، هر دومون داشتیم میمردیم که ببینیم میتونم بالانس بزنم یا
نه . خانم بلادزورث هی میگفت نه ، من نباید به بازوم بیشتر از اینی که هست اسیب برسونم ، چون تازه بخیه زدم و
کلی هم خون از دست دادم . یه سری چیزا مثل این ، ولی من به این نکته اشاره کردم که با بالانس ، اون خونی که از
دست رفته برمیگرده به سرم ، برای همین غش نمیکردم .
" ولی تو الان ضعیفی "
" احساس ضعف نمیکنم . دیشب کمی لرز داشتم ، و امروزم یه کم میلرزیدم ، ولی الان احساس میکنم که خوبم " و
البته که برای اثبات حرفم ، مجبور بودم بالانس بزنم .
یه جوری دور و برم میچرخید که انگار میخواد منو متوقف کنه ولی نمیدوست چطور ، و میتونستم بگم که هنمزمان
هم احساس میکرد واقعا میخواد ببینه که چطور این کارو میکنم . شال رو از بازوم برداشتم ، و با این که امروز
میتونستم کمی بازوم رو تکون بدم ، ولی هنوز هم اونقدر نمیتونستم حرکتش بدم ، برای همین خودش بازوم رو
حرکت داد و به پشتم برد . بعد مثل یه ادم نابغه ، شال رو به دور کمرم ، و همچنین به دور بازوم بست تا همون جا
باقی بمونه .
romangram.com | @romangram_com