#برایت_میمیرم_پارت_193

خونه ام تا برام لباس بیاره .امروز ازش خبری گرفتی ؟ "

" اروم باش " لحن صداش ارامش بخش شده بود " اون خوبه . امروز صبح اول وقت وسایلت رو داد به من "

" خدا رو شکر . اوه . خدا رو شکر " چشم هام از اشک میسوخت " همین الان توجه کردم که اونم بلونده . تقریبا هم

سایز منه . قاتل نمیتونست متوجه تفاوت های ما بشه " قبلا چون ترسیده بودم ، یه همچین چیزی به ذهنم نرسیده

بود ، و از فحش زیر لبی که وایات داد ، فهمیدم که اونم به شباهت های ما فکر نکرده بود . مردمی که ما رو

میشناختن ، هیچ وقت ما رو اشتباه نمیگرفتن ، برای اینکه تا اون اندازه دیگه شبیه هم نیستیم . اما در یک نگاه گذرا

...

از اون جایی که وایات پلیس بود ، پرسید " ممکنه سیانا دروازه رو باز کرده باشه ؟ "

اشک هام رو از روی صورتم پاک کردم " بهش زنگ میزنم و ازش میپرسم ، ولی نمیتونم به این فکر کنم که اون یه

همچین کاری کرده باشه "
" من خودم زنگ میزنم . یه سری سوالای دیگه هست که میخوام ازش بپرسم . یه سوالم از تو دارم ، سیستم امنیتی

خونه ات روشنه ؟ "

دهنم رو باز کردم که به طور اتوماتیک وار بگم " اره ، البته " ، ولی سریع بستمش ، چون یادم افتاد اخرین باری که

خونه بودم ، یعنی روز جمعه که ماشین کرایه ای اومد دنبالم ، دم در وایستاده بودم و تا اون اومد پریدم بیرون . در

رو قفل کرده بودم ، اما سیستم امنیتی رو کار ننداخته بودم .

بالاخره گفتم " نه . مگه این که سیانا امروز صبح قبل اینکه خونه رو ترک کنه ، اون رو روشن کرده باشه . رمزش رو

romangram.com | @romangram_com