#برایت_میمیرم_پارت_192
شده " میدونم که قفلش کردم "
" لعنت . همین الان یکی رو میفرستم اونجا . تو سر جات بمون "
به تلخی گفتم " انگار میتونم کار دیگه ای بکنم " . هردومون خیلی مودبانه از هم خداحافظی کردیم ، تا اون یکی
نتونه دلیل بیاره که تلفن رو روش قطع کردی . بعدم این صحبت هامون رو برای خانم بلادزورث تعریف کردم .
اون موقع بود که تازه یاد سیانا افتادم . قرار بود امروز بره خونه ام و لباسام رو بیاره . شاید اون موقع که یه نفر
دروازه رو باز کرده _ که فقطم از درون قفلش باز میشد _ اونم به طور اتفاقی اونجا بوده . سیانا بلوند بود و یه کم از
من قد بلندتر ، ولی قاتل نیکول که اینو نمیدونست . سیانا یه دست از کلید خونه ام رو برای خودش داشت که اگه من
مال خودم رو گم کردم ، لااقل اون کلید رو داشته باشه . ممکن بود هر ساعتی رفته باشه اونجا . اول صبح ، یا موقع
ناهار ، شایدم منتظر بود که کارش تموم شه بعد _ ولی فکر نمیکنم که این همه صبر کرده باشه ، چون مجبور بود با
9 شب کارش طول میکشید . ، وایات ملاقات کنه و ساک رو به اون بده . بعضی مواقع هم تا 8
خانم بلادزورث که داشت صورتم رو نگاه میکرد ، گفت " مشکل چیه ؟ "
با صدای ضعیفی گفتم " خواهرم . قرار بود امروز یه کم از وسایلم رو جمع کنه و بده به وایات . وایات چیزی در این
باره نگفت ، پس ممکن اون __ "
ممکنه اون رو جای من اشتباه گرفته باشن . اوه ، خدای بزرگ . بیشتر از هر موقعی تو زندگیم داشتم دعا میکردم .
دوباره شماره ی وایات روگرفتم . وقتی جواب داد ، صداش محتاطانه به نظر میومد . سریع گفتم " سیانا قرار بود بره
romangram.com | @romangram_com