#برایت_میمیرم_پارت_183


خوب برام بستش که واقعا هم تا حدودی موثر بود .
مطمئن بودم که دست و پا گیر مادرش شدم و نزاشته بودم که کارهای همیشگی خودش رو انجام بده ، اما به نظر که

از بودن و صحبت کردن با من خوشحال بود . یه کم تلویزیون دیدیم و کتاب خوندیم . به مامان خودم زنگ زدم و

باهاش صحبت کردم ، و بهش گفتم که بابا چی کار کرده . خود مامانم درستش میکرد . بعد از ناهار خسته شدم و

رفتم بالا که یه چرتی بزنم .

یه ساعت بعد که بیدار شدم و رفتم پایین ، خانم بلادزورث گفت " وایات زنگ زده بود که حالت رو بپرسه . وقتی

بهش گفتم دراز کشیدی ، نگران شد . گفت دیشب تب داشتی "

" بعد از زخمی شدن ، تب کردن طبیعیه . و فقط انقدر تبم بالا بود که یه کم احساس ناراحتی کنم "

" من که ازش متنفرم ، تو چی ؟ یه احساس خیلی بدیه . ولی الان که تب نداشتی ؟ "

" نه . فقط خسته بودم "

در حالی که داشتم نیمه _ چرت میزدم ، همون موقع هم داشتم به نیکول فکر میکردم ، و این که چطور وایات حواس

من رو از قتل اون پرت کرده . نمیدونم از کجا فکر کرده که اون نیکول رو بیشتر از من میشناسه . فقط برای اینکه

اون یه پلیسه و میتونه از مردم بازجویی کنه ؟ من میدونستم که اشتباه میکنه .

به معاونم _ لین هیل _ زنگ زدم . خونه بود . وقتی صدام رو شنید یهو نفسش بریده شد " اوه خدای من ، شنیدم

بهت تیر اندازی شده ! راسته ؟ "


romangram.com | @romangram_com