#برایت_میمیرم_پارت_181
این جوری اون بیشتر قدر تو رو میدونه "
" همون طور که گفتم ، اون داره همه ی جنگ ها رو میبره " با روحیه ای باخته ، یه قلپ از چاییم رو نوشیدم.
" عزیزم ، ازش بپرس که دوست داره یه بازی سخت و نزدیک هم داشته باشه ، یا فرار کنه . اون بازی ای رو دوست
داره که تا اخرین لحظه پا به پای هم باشه . جوری که بتونه همه ی موانع رو از سر راهش برداره . اگه کارها رو
براش اسون میکردی ، یه هفته ای حوصلش سر میرفت و خسته میشد "
" هنوزم اون همش برنده میشه . منصفانه نیست . منم دوست دارم یه چند باری برنده باشم "
" اگه اون مارمولکه ، تو مارمولک تر باشه "
" انگار بگی من بیشتر باید تاتار باشم تا اتیلا " اما یهو احساس میکردم که سرحال تر و بشاش ترم ، چون میتونستم
این کارو بکنم . شاید تو جنگ گردن برنده نشم ، اما جنگ های دیگه ای هم بود که توش بیشتر با هم مچ بودیم .
خانم بلادزورث گفت " من بهت ایمان دارم . تو یه زن جوان ، باهوش و زرنگی ، بایدم باشی ، تا بتونی تو یه همچین
سنی ، انقدر بدن های عالی رو به موفقیت برسونی . و سکسی هم هستی . داره میمیره که باهات بخوابه . نصیحت من
رو گوش کن و بهش اجازه نده "
تونستم جلو خودم رو بگیرم که چاییم رو نریزم بیرون . اصلا امکان نداشت که به مامانش بگم پسرش همین الانم با
من خوابیده . مطمئن بودم از اون جا که وایات اصرار کرده بود دیشب باهاش به خونه ی اون بیام ، مادر و پدرم
خودشون قضیه رو فهمیدن ، اما نمیتونستم این رو به مادر اون بگم .
romangram.com | @romangram_com