#برایت_میمیرم_پارت_178


" نیست ، اما در جذب کردن حوادث غیرمنتظره ، استعداد داری " دستاش رو از پشتم به سمت بالا اورد و گوشه ی

گردنم رو با شستش نوازش کرد . به قیافه ی هشدار دهنده ی من خندید " خوب باش ، باشه ؟ در طول روز زنگ

میزنم تا حالت رو بپرسم ، و دم غروب هم میام دنبالت "

بوسیدم و انتهای موی بسته شدم رو کشید . بعد هم راست ایستاد و رفت سمت در .در حالی که دست هاش رو روی

دستگیره ی در قرار داده بود ، متوقف شد . به مادرش نگاه کرد . ظاهرش دوباره به حالت سخت پلیسیش دراومده

بود . " خوب مراقبش باش . برای اینکه اون ،مادر نوه هایه اینده اته "

بلافاصله بعد از یه ثانیه تو حالت شک رفتن ، داد زدم " نیستم "

مادرش همزمان با من گفت " فکرش رو میکردم "

تا من به در رسیدم ، اون از در خارج شده بود . در رو وحشیانه کشیدم و پشتش داد زدم " نیستم ! این حقه بازیه و

خودتم میدونی که داری دروغ میگی "

در کنار در باز ماشینش مکث کرد " دیشب ، ما درباره ی بچه دار شدن صحبت کردیم یا نه ؟ "

" اره ، ولی نه بچه های خودمون "

نصیحت کرد " خودتو گول نزن عزیزم " بعدم سوار ماشینش شد و رفت .
از بس از دستش عصبانی بودم که شروع کردم هی بالا و پایین پریدن و پاکوبیدن و هر دفعه که پامو میکوبیدم زمین

میگفتم " لعنتی " . و البته که این بالا و پایین پریدن ، بازوم رو درد میاورد . برا همین این صداها ازم در میومد "


romangram.com | @romangram_com