#برایت_میمیرم_پارت_176

با این که هنوزم صبح زود بود _ هنوز ساعت 8 نشده بود _ ولی ارایش داشت و گوشواره هاش گوشش بود . البته ،

لباس رسمی نپوشیده بود . شلوارک پیاده روی پوشیده بود با یه تیشرت ابی ازاد . دمپاییم پاش بود . لاک قرمز

اتشین به انگشت های پاش زده بود و در پای راستش هم پابند بسته بود .

از اون زنایی بود که من خوشم میاد .

گفت :" بلر ، عزیزم ، وقتی وایات گفت تیر خوردی ، اصلا باورم نشد " اروم بازوهاش رو به دورم حلقه کرد و بغلم

کرد . " حالت چطوره ؟ یه کم قهوه میخوای یا چای داغ ؟ "

درست به همین راحتی ، رفتم تو مود مامانی شدن . از اون جایی که مادرم اجازه نداشت این کارو کنه ، مامان وایات

جاشو گرفته بود . با حرارت گفتم " چایی عالیه ": و اونم بلافاصله یه سمت سینک رفت تا یه کتری قدیمی رو پر اب

کنه و بعدم گذاشتش رو اجاق تا جوش بیاد .

وایات اخم کرد " اگه گفته بودی چایی دوست داری ، برات درست میکردم . فکر کردم قهوه دوست داری "

" قهوه دوست دارم ، اما چایی رو هم دوست دارم . و تازه قهوه خوردم "

خانم بلادزورث توضیح داد " قهوه یه حسی رو بهت میده که چایی نمیتونه . بلر ، تو فقط پشت میز بشین ، و سعی

نکن کاری انجام بدی . باید هنوزم ضعف داشته باشی "
" از دیشب خیلی حالم بهتره " پشت میز چوبی اشپزخونه نشستم " در واقع امروز خیلی احساس عادی بودن میکنم .

دیشب __ " دست هام رو تکون دادم .

" میتونم تصور کنم . وایات ، تو برو سر کارت . باید تیراندازرو بگیری و با اینجا بودن نمیتونی این کارو بکنی . بلر

romangram.com | @romangram_com