#برایت_میمیرم_پارت_175

برا خودم خندیدم . خوبه که میدونست تلافی کردم . وگرنه فایده اش چی بود ؟

فصل 04

عاشق خونه ی خانم بلادزورث بودم . بیرونش سفید و داخلش رو به رنگ بنفش کمرنگ بود . و در ورودی اش هم

به رنگ ابی تخم سینه سرخ بود . ادم باید به زنی که جرات کرده خونه اش رو این رنگی کنه ، احترام بزاره ، و

همینطور کمی هم از اون بترسه .

دو سمت خونه اش رو یه ایوان بزرگی فرا گرفته بود که پر از سرخس و نخل بود ، و رو سقفش هم پنکه های سقفی

قرار گرفته بود که روزای گرم ، بتونه نسیم خنکی رو ایجاد کنه .

رزهایی با شکل های مختلف ، در رنگ های متفاوت اون جا قرار داشتن .بوته های سبز تیره ی یاسمن ، با بوی

شکوفه های سفید رنگ خودش ، در هر طرف پلکان بزرگی که به سمت ایوان راه داشت ، قرار گرفته بودن .

البته وایات جلوی خونه نگه نداشت که بتونیم از در جلویی بریم . بلکه رفت پشت خونه پارک کرد . به سمت در

پشتی من رو هدایت کرد ، که به سمت یه راهروی کوچک باز میشد و بعدشم اشپزخونه بود . اشپزخونه اشون بدون

اینکه مدلش عوض شه ، مدرنیزه شده بود . مادرش اونجا منتظر ما بود .

روبرتا بلادزورث ، اصلا از اون زنایی نیست که بشه به عنوان یه زن خانه دار توصیفش کرد . اون قد بلند و بلاغر بود ،

با مدل مویی کوتاه و شیک . وایات چشم های سبز هشیارش ، و همینطور موهای مشکیش رو از مادرش به ارث برده

بود . البته ، الان دیگه رنگ موهای مادرش مشکی نبود ، و به جایی اینکه خاکستری باشه ، بلوندش کرده بود.


romangram.com | @romangram_com