#برایت_میمیرم_پارت_170


یه جورایی باید سعی میکردم که عقلم رو به کار بندازم و وقتی اومد سراغم بهش بگم نه . اما چطور میتونستم این

کارو کنم ، وقتی اون تو خواب بهم حمله میکرد ؟ اون وقتیم که دیگه کامل بیدار شده بودم ، خیلی دیر شده بود ،

چون اون موقع دیگه نمیخواستم نه بگم .

بیکون ها رو از تو ماکروویو دراورد ، و تو بشقابهامون تقسیم کرد .بعدم پنکیک های کره زده شده رو کنار

بشقابمون گذاشت . قبل از اینکه بشینه ، دوباره یه سری قهوه برا خودمون ریخت و یه لیوان اب هم همراه با انتی

بیوتیک ها و مسکنم برام اورد .

با این که بازوم اونقدر درد نمیکرد ، ولی قرص ها رو خوردم . نمیخواستم بعدا درد داشته باشم .
در حالی که شروع به خوردن صبحانم میکردم ، گفتم " من امروز قراره چی کار کنم ؟ وقتی میری سر کار ، من باید

اینجا بمونم ؟ "

" نه . نه تا وقتی که بتونی از اون بازوت استفاده کنی . میبرمت خونه ی مادرم . قبلا باهاش تماس گرفتم "

" ایول " مادرش رو دوست داشتم ، و واقعا میخواستم که داخل اون خونه ی بزرگ دوران ویکتورینی که مادرش

توش زندگی میکرد ، رو ببینم " این طور برداشت میکنم که میتونم هر وقت خواستم ، با خانواده ام صحبت کنم ،

درسته ؟ "

" اره . فقط نمیتونی بری خونه اشون و نمیخوام که اونا هم به دیدن تو بیان ، برای اینکه این جوری میتونن اون یارو

رو مستقیم به سمت تو هدایت کنن "


romangram.com | @romangram_com