#برایت_میمیرم_پارت_165


زمزمه کردم " دیشب زیاد نخوابیدم . دیگه بی خوابی هام رو هم جمع شده "

اون دلیلی بود که شب قبلش رو نتونسته بودم خوب بخوابم ، چون هر چند ساعت یه بار بیدارم میکرد تا باهام باشه .

فکر کردن به اون شب باعث شد ، انگشت های پام جمع بشه . واو . مطمئنا الان دیگه سردم نبود . ولی نمیتونستم هم

کاری کنم ، چون این جوری قانونی که خودم گذاشته بودم رو زیر پا میزاشتم .

اونم فقط به این دلیلی که اسیب دیده بودم هیچ کاری نمیکرد . که انتظار داشتم این شرایط عوض شه . چون اصلا

جنتلمن بودن بهش نمیومد . نه اینکه اداب خوبی نداشته باشه ، چون داشت ، اما غرایزش مهاجم و رقابتی بودن .

همینم باعث شده بود که یه ورزشکار خوب باشه . و علاوه بر قدرت فیزیکیش ، بیباک بودنش باعث میشد که

همیشه اول باشه .

مونده بودم تا کی میخواد به خاطر بازوم کاری نکنه . با این فکر خوابیدم و 6 صبح جواب خودم رو گرفتم . مراقب

دستم بود ، اما اصلا به گردنم رحم نکرد .

وقتی بالاخره گذاشت که بلند شم ، پریدم تو حموم و داد زدم " اصلا منصفانه نبود . یه حمله ی موزیانه بود "

وقتی در رو بستم داشت میخندید . برای اطمینان هم که شده ، در رو قفل کردم . میتونست از یکی دیگه از حموم ها

استفاده کنه .

مطمئنا امروز صبح حالم بهتر بود . دیگه اون ضعف رو نداشتم و درد بازوم هم خیلی کمتر شده بود . خودم رو تو اینه

نگاه کردم ، و دیدم که حتی دیگه اون قدر هم رنگ پریده به نظر نمیام . البته با کاری که وایات کرد ، چطور ممکن

romangram.com | @romangram_com