#برایت_میمیرم_پارت_164
همه چیز مرتبه "
خمیازه کشیدم و سرم رو راحت تر بر روی شونه اش قرار دادم . " چرا یه جای کوچیک تر نخریدی ؟ جایی که انقدر
کار نبره ؟ "
" واقعا از این مکان خوشم میاد ، و فکر کردم که یه روز ، جای خوبی برای یه خانواده میشه "
یه کم جا خوردم " یه خانواده میخوای ؟ " این چیزی نیست که یه ادم مجرد زیاد ازش صحبت کنه .
" حتما . یه روزی دوباره ازدواج میکنم . دو یا سه تا بچه هم خیلی خوبه . تو چی ؟ "
احساس کردم انگار یهو قلبم خالی شد . و یه کم طول کشید که بفمم چندادن هم ابراز بداهه و بدون مقدمه ای
نیست . با خواب الودگی گفتم : " حتما . منم میخوام که دوباره ازدواج کنم و یه بچه ی خوردنی داشته باشم . یه
مقدمه چینی خیلی خوب هم دارم . میتونم بچه رو با خودم سرکار ببرم. برا اینکه اون جا مال خودمه و غیر رسمیه .
موزیک هم هست ، تلویزیونی هم اون جا نیست و یه عالم بزرگسال اون جا هست که میتونن مراقبش باشن . دیگه
چی بهتر از این ؟ "
" همه چیز رو برنامه ریزی هم کردی ؛ هاه ؟ "
" خب ، نه . نه ازدواج کردم ، نه حامله ام . برا همین همه چیز فرضیه . و تازه من با شرایط کنار میام . اگه همه چیز
عوض شه ، منم خودم رو باهاش وقف میدم "
یه چیزی گفت ، اما از اون جایی که داشتم خمیازه میکشیدم ؛ نشنیدم . وقتی تونستم حرف بزنم پرسیدم " چی ؟ "
" مهم نیست " شقیقه ام رو بوسید . " داره خوابت میبره . فکر کردم یه نیم ساعتی طول میکشه تا قرص ها اثر کنن "
romangram.com | @romangram_com