#برایت_میمیرم_پارت_161
توش رفت . با یه لباس سفید دکمه دار برگشت . و خیلی اروم استینش رو روی بازوم برد بالا . تیشرتش تا پاهام
میرسید ، و درز شانه هاش ، روی بازوم بود . مجبور شد سه بار استینش رو تا بزنه تا دستم پیدا شه . یه نگاه تو اینه
به خودم انداختم . عاشق ظاهر یه لباس مردونه ، تو بدن یه زن بودم .
با خنده گفت " اره . جذاب به نظر میای " و دستش رو روی پشتم قرار داد " اگه امشب دختر خوبی باشی ، فردا
گردنت رو میبوسم و خوشحالت میکنم "
" قرار نیست گردنم رو ببوسی . قرارمون رو به یاد بیار . قرار نیست دیگه باهم بخوابیم "
" اون قرار تو بود ، نه من " بعدم بلندم کرد و به رخت خواب برد و روی رو تختی تخت بزرگ قرار داد . تا به سمت
راستم برگشتم ، بلافاصله خوابم برد .
پایان فصل 07
فصل 00
چند ساعت بعد ، از سرما و درد از خواب بیدار شدم . کلا حالم خیلی بد بود . هر چقدر هم که پیچ و تاب میخوردم ،
راحت نمیشدم . وایات بلند شد و اباژور رو روشن کرد . نور دلپذیرش همه جا رو روشن کرد . پرسید " مشکل چیه
؟ " دستش رو به روی صورتم گذاشت " اه "
وقتی از جاش بلند شد و به سمت حمام رفت ، با ناراحتی پرسیدم " اه چی ؟ "
با یه لیوان اب و دو تا قرص برگشت . " تب داری . دکتر گفت که احتمالا تب میکنی . اینا رو بخور ، بعد میرم یه
romangram.com | @romangram_com