#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_336


پیرزن حرفش را برید :« دارم میگم دیگه. سیاه ها گفتن یانکی ها در تارا توقف کردن و چادر زدن و شماها همه رفتین ماکون. و شب که شد آتیش بزرگی رو از طرف تارا دیدیم که ساعت ها ادامه داشت. همین سیاه های ما رو هم ترسوند و همه شون فرار کردن.راستی چی رو می سوزوندن؟»

اسکارلت گفت :«پنبه هامونو. صد وپنجاه هزار دلار قیمتش بود.»

مادربزرگ گفت :«خدا رو شکر که خونه طوریش نشد. پنبه رو همیشه میشه کاشت ولی خونه رو که نمیشه کاشت. برداشت پنبه رو شروع نکردین ؟»

اسکارلت گفت :« نه ، خیلی هاش خراب شده ريال فکر نمی کنم حتی به اندازه سه عدل هم مونده باشه. تازه چه فایده. همه کارگرای ما رفتن ، کسی رو نداریم پنبه جمع کنه .»

پیرزن گفت :«پناه بر خدا. همه کارگرا رفتن و هیچ کس نیست پنبه جمع کنه.»

بعد نگاه تمسخر آمیزی به اسکارلت انداخت :«مگه دستهای قشنگ خودت چه عیبی داره خانوم. وخواهرات هم همین طور .»

اسکارلت مبهوت فریاد زد:« من ؟ پنبه جمع کنم؟» در نظر او حرف زدن پیرزن بیشتر شبیه پیشنهاد آدم کشی می آمد«مثل کارگرای مزرعه؟ مثل آشغالهای سفید ؟ مثل زن های اسلاتری ؟»

«آشغالهای سفید ، واقعا که ! مگه اونا نمی تونن خانم باشن ! بذار بهت بگم خانوم ، وقتی من دختر بودم ، پدرم همه ثروتش رو از دست داد . من هم رفتم توی مزرعه کار کردم باهمین دستهام ، تا اینکه پاپا وضعش خوب شد و چند تا سیاه خرید. من بیل زدم ، پنبه جمع کردم . حالا هم اگه لازم باشه می کنم . فکر میکنم مجبورم. آشغالهای سفید ، واقعا که ! »

عروسش در حالی که به دخترها نگاه می کرد سعی داشت او را ساکت کند «این مدتها پیش بود ، مال همون روزها. حالا دیگه زمانه عوض شده .»

پیرزن با چشم های تیزش آرام نمی گرفت:«وقتی یک کار شرافتمندانه هست که باید انجام بشه ، چه ربطی به زمانه داره ، و من به جای مادرت خجالت می کشم .قتی می بینم تو به ادم های شرافتمند میگی آشغال. آدم شخم میزد ، حوا پشم می بافت (به کسی می گویند که کارشان را خود انجام نمی دهند و از دیگران انتظار دارند. )

برای اینکه موضع صحبت عوض شود اسکارلت با عجله پرسید :« از تارلتون ها و کارلوت ها چه خبر ؟»

romangram.com | @romangraam