#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_335
با حیرت و شادی تمام خانه زرد رنگ فونتین ها را در میان انبوهی از درختان ابریشم ، همان طور که سال ها دیده بود بر پا یافت. شادی گرمی که اشک به دنبال داشت تمام اندامش را در برگرفت . وقتی سه زن از خانواده فونتین از خانه بیرون آمدند تا به او خوش امد بگویند چه غوغایی به راه افتاد. فریاد های شادی به هوا میرفت و بوسه ها رد و بدل می شد.
اما همین که تعارفات اولیه تمام شد و همگی در اتاق پذیرایی نشستند اسکارلت به خود لرزید. یانکی ها به میموزا نرسیده بودند زیرا از جاده اصلی دور بود. و فونتین ها هنوز انبارهای پر خود را داشتند ولی همان سردی و سکوتی که بر تارا سایه افکنده بود اینجا هم احساس می شد. تمام بردگان ، به جز چهار زن خدمتکار منزل ، از ترس یانکی ها گریخته بودند. به جز جو ، پسر کوچک سالی ، مرد دیگری نبود. او را هم که اصلا نمی شد مرد دانست. در آن خانه بزرگ ، مادربزرگ هفتاد ساله فونتین ها ، عروس پنجاه ساله اش که هنوز او را خانم جوان می خواندند و سالی که تازه بیست سالش تمام شده بود میزستند. آنان بسیار بی دفاع بودند و سرپرستی نداشتند ، از همسایگان بی خبر بودند و اگر هم می ترسیدند ، ظاهرشان نشان نمی داد. از طرز حرف زدن سالی و خانم جوان ، معلوم بود که می ترسند ولی صدای مادربزرگ مثل همیشه ارام بود. اسکارلت خودش از مادربزرگ خیلی میترسید ، چون او چشمانی باریک بین و زبانی تند داشت و بی پرده و صریح حرف میزد و اسکارلت در گذشته هر دو را آزموده بود.
اگر چه بستگی خونی با هم نداشتند ولی معلوم بود که روحا به هم پیوند دارند . و تجربه هر سه را به نزدیک کرده است. هر سه زن لباس عزا به تن داشتند همه اندوهناک بودند ، غمگین ، نگران و تلخ ، از تلخ هایی که هیچ گاه بر زبان نمی راندند ، و شکایت نمی کردند ولی اکنون در پشت این لبخند ها و خوشامدها ، تلخ کامی هایشان راهی برای خروج می جست و بیرون می آمد . بردگانشان رفته بودند ، پولشان بی ارزش شده بود ، شوهر سالی ، جو ، در گیتس برگ مرده بود و دکتر فونتین جوان ؛ شوهر خانم جوان ، در نبرد ویکس برگ از اسهال جان داده بود. پسران دیگر ريال آلکس و تونی ، جایی در ویرجینیا بودند و هیچ کس نمی دانست که زنده اند یا مرده ؛ و دکتر فونتین پیر با هنگ سوار ویلر (joseph wheeler ( 1960 . 1836 ) افسر عالی رتبه ارتش کنفدراسیون جنوب اهل ویرجینیا. فارغ التحصیل وست پوپت در سال 1851 . دو ال بعد به فرمانده هنگ سوار در ارتش جنوب منصوب شد از آن تاریخ به «جو جنگنده » معروف شد. در سال 1862 سپاه سوار غرب را تشکیل داد و خود فرماندهی ان را بر عهده گرفت. در سال 1864 در چاتانوگا به سربازان ویلیام تی شرمن تاخت و او را عقب راند . ژنرال لی او را یکی از برجسته ترین فرماندهان واحد سوار در جنگ های انفصال می دانست . بعد از جنگ به کشاورزی و وکالت در ایالت آلاباما پرداخت . در سال های 1885 تا 1900 در جنگ های اسپانیا وو آمریکا شرکت کرد و مدتی هم فرمانده واحد های آمریکایی در فیلیپین بود در سال 1900 ژنرال پنج ستاره شد. ) همراه بود. از او هم خبری در دست نبود.
«دیوونه پیر ، هفتاد و سه سالشه ولی هنوز می خواد ادای جوون ها رو در بیاره. تموم بدنش روماتیسمه ، مثل خوک پر از کنه » با وجود این مادربزرگ پیر از شوهرش باافتخار یاد میکرد ، نوری از چشمانش جستن گرفت که از خاطره شوهرش بر می خاست و بر تندی کلامش می افزود.
وقتی نشستند اسکارلت گفت :« شماها نمی دونین این روزها در اتلانتا چی می گذره؟ ما که تو تارا دفن شدیم»
پیرزن همان طور که عادتش بود رشته کلام را به دست گرفت :«خدای من ، بچه جون ، ما هموضع شمارو داریم. ما هیچی نمی دونیم جز اینکه شرمن بالاخره شهر رو گرفت .»
«البته شهر رو گرفت. ولی حالا چیکار میکنه؟ کجا می جنگه ؟»
«چطور سه تازن تنها توی این بخش در مورد جنگ اطلاعات دارن ؟ هفته هاست نه نامه ای داشتیم و نه روزنامه ای به دستمون رسیده. یکی از سیاه های ما با یک سیاه صحبت کرده بود ، اون هم از قول سیاه دیگه ای که تو جونزبورو بوده این چیزا رو گفته. دیگه از این بیشتر چیزی نشنیدیم. چیزی که سیاها گفتن فقط این بود که یانکی ها در آتلانتا جا خوش کردن ، خوشدون و اسباشون دارن استراحت می کنن ، حالا تا چه حد حقیقت داره خودت قضاوت کن ، من هم مث تو. بالاخره بعد ا زاین همه جنگ که باهاشون کردیم ، احتیاج به استراحت داشتن.»
خانم جوان وسط حرفش پرید :« فکرشو بکن این همه مدت تو تارا بودی و ما نمی دونستیم. چقدر باید خودمو سرزنش کنم که نیومدم شماها رو ببینم. اما از وقتی سیاه ها رفتن کارهای زیادی بود که باید انجام می دادیم ، دیگه وقتی نمی موند. ولی تصمیم داشتم وقتی پیدا کنم و بیام سری بهتون بزنم. حق همسایگی رو به جا نیاوردیم قبول دارم. ولی فکر میکردیم که یانکی ها تارا رو هم مثل دوازده بلوط و منزل مک اینتاش ها آتیش زدن و شماها همه تون رفتین ماکون. اصلا توخواب هم نمی دیدم که شماها خونه باشین.»
مادربزرگ گفت :« خب ما یک جور دیگه شنیده بودیم. سیاه های آقای اوهارا به اینجااومدن ، خیلی ترسیده بودن ، گفتن یانکی ها دارن میرن تارا رو آتیش بزنن »
سالی وسط حرف آمد :« و ما می تونستیم-»
romangram.com | @romangraam