#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_334


«خب ، خودتو بکش. اون وقت ببین که من اهمیت میدم یا نه! و اگه کسی قبل از اینکه کارمو تموم کنه برگشت بهش بگو اسب خودش اومد ، از کجا ، نمی دونم»

در نور صبح ملانی نشسته بود و در حالی که می لرزید گوش های خود را با دست گرفته بود تا صدای افتادن جسد را روی پله های حیاط نشنود.

هیچ کس نپرسید که اسب از کجا آمده است. همه پیدا شدن حیوان را عادی تلقی کردند. واضح بود که اسب بیچاره از میدان جنگی در همان اطراف فرار کرده و به ان خانه پناه آورده است. و یانکی مقتول در گودالی که اسکارلت زیر آلاچیق کنده بود پنهان شده بود. شب که شد اسکارلت گور تازه را با شاخه های مو که با چاقوی اشپزخانه بریده شده بود پوشاند و مقداری علف و خاشاک هم به آن افزود و اگر کسی خوب دقت میکرد می توانست دریابد که در آن محل حادثه ای اتفاق افتاده و کشمکشی صورت گرفته است ولی هیچ کس توجهی نکرد.

از آن گور سرد ، آن شب ، هیچ روحی برای ازار اسکارلت بر نخاست و شب های بعد هم که اسکارلت در بستر غلت میزد باز هم از روح خبری نبود. هیچ احساس ترسی اسکارلت را ازار نمی داد و خاطرش را مشوش نمیکرد. فقط تعجب میکرد ، ماه ها پیش نمی دانست که چنین کارهایی هم از دستش بر می اید. خانم هامیلتون ، جوان و زیبا با آن سیمای دلفریب و چاه زنخدان افسون کننده و چشمان عاشق کش ، با آن گیسوان تابدار و گوشواره های رقصان و آن رفتار و عادات ظریف ، تیری به صورت مردی بیگانه شلیک و او را در سوراخی هولناک می افکند و رویش خاک می ریزد. اسکارلت در حالی که لبخندی بر لب داشت فکر میکرد که این حوادث باعث میشود خودش را بهتر بشناسد.

«راجع به این موضوع یک وقت دیگر فکر میکنم ، کاری است که گذشته و تمام شده ، خیلی احمق بودم اگر او را نمی کشتم. به این نتیجه میرسم- به این نتیجه می رسم که عوض شده ام ، یک کمی ، از وقتی به خانه برگشتم ، اگر عوض نشده بودم نمی توانستم چنین کاری بکنم.»

این افکار را به پس ذهنش راند و از آن به بعد هرگاه با مشکلی رو به رو می شد به خود می گفت :

«من آدم کشتم پس این کار را هم می توانم بکنم.»

بیش از آنچه که می دانست عوض شده بود. صدفی که آن روز در دوازده بلوط ، کنار کلبه مردگان دور قلبش به وجود آمده بود اینک داشت آرام آرام سخت میشد.

***

حالا اسبی داشت. و می توانست از حال و روز همسایگانش سر در آورد بداند چه بر سر آنان آمده است. از وقتی به خانه بازگشته بود ، با سرگردانی و حیرت از خود می پرسید :«ایا کسی هم در بخش کلیتون مانده ؟ آیا همه سوخته اند ؟ آیا به ماکون پناهنده شده اند؟» با خاطرات دوازده بلوط ویران و خانه مک اینتاش ها و بیغوله ی اسلاتری ها ، مشتاق بود بداند چه بلایی سر ساکنین این بخش امده است. ولی بهتر بود که بدترین سرنوشت ها را در نظر مجسم میکرد تا شگفت زده نشود. تصمیم گرفت سراغ فونتین ها برود ، نه تنها به خاطر اینکه انان نزدیکترین همسایه بودند بلکه شاید دکتر فونتین پیر را آنجا می یافت. ملانی به دکتر احتیاج داشت. حالش آن طور که باید بهبود نمی یافت و اسکارلت از ضعف و رنگ پریدگی او وحشت داشت.

پس اولین روزی که توانست پای تاول زده اش را در کفش کند ، سوار اسب یانکی شد. یک پایش رادر رکاب کرد و تقریبا یک وری روی زین نشست و از میان مزارع به سوی « میموزا » رفت. خود را اماده کرده بود که آنجا را ویران ببیند.

romangram.com | @romangraam