#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_333
اسکارلت گفت :«البته که دزدیده ، اینجاهم به امید دزدی اومده بود»
ملانی با ان نگاه ارامش به اسکارلت خیره شد ، ته چشانش نگرانی بزرگی بود. «خوشحالم که کشتیش ، حالا عجله کن عزیزم ، و از اینجا ببرش بیرون»
اسکارلت خم شد پای او را گرفت و کشید ، چه سنگین بود . نوعی احساس ضعف به او دست داد. گویی قادر به کشیدن آن جسد سنگین نبود. پشت به جسد ایستاد و چکمه های او را زیر بغل گرفت وکشید. جسد حرکت کرد. اما نفس اسکارلت بریده بود. پای مجروحش که از هیجان فراموشش کرده بود دوبار آزارش می داد. فشار را بر پاشنه اش گذاشته بود و می کشید. خطی از خون همچنان کشیده میشد.
«اگر این اثر خونه ها ، بیرون توی حیاط بمونه ، پنهان کردنش مشکل میشه. زیر پوشتو در آر ملانی ، بده بپیچم دور سرش »
صورت بی رنگ ملانی از خجالت قرمز شد.
اسکارلت گفت :« احمق نباش. من که نگات نمی کنم. اگه خودم لباس اضافی داشتم همین الان پیرهنمو در می آوردم»
ملانی کنار دیوار چمباتمه زد و پیراهنش را در آورد و به سوی اسکارلت پرت کرد و بادست سینه برهنه اش را پوشاند.
اسکارلت به خود گفت :« خدا را شکر که من این قد رخجالتی نیستم » و د رحالی که شرم و دستپاچگی ملانی را احساس میکرد لباس را دور سر یانکی مرده پیچید.
بافشار متوالی جسد را تا دم در کشید. بعد ایستاد تا نفس تازه کند. عرق پیشانی اش را با دست پاک کرد، بعد نگاهی به ملانی انداخت. ملانی قوز کرده و به دیوار تکیه داده بود و زانوهایش را بغل کرده بود وبه سینه اش می فشرد. چقد راحمق است این ملانی که اینطور خجالت می کشد ، ان هم در این موقعیت. اسکارلت از حجب وحیای بی مورد ملانی خشمگین شده بود. این هم قسمتی از لوس بازی او بود که اسکارلت همیشه از آن تنفر داشت. اما بعد ، از این افکار خود پشیمان شد. به هر حال هر چه بود ملانی با حالی که داشت خودش را فراموش کرده بود و با اسلحه ای که حملش بسیار سخت بود آمده بود تا کمکش کند. این کار شهامت می خواست ، شهامتی که اسکارلت در خود سراغ نداشت. این همان شهامت خاص ملانی بود همان شهامتی که به او نیرو داد تا آن شب وحشتناک را تحمل کند و راه آتلانتا به تارا را به آخر برساند. این همان شهامت پنهان و عجیبی بود که ویلکزها داشتند. کیفیت مخصوصی که اسکارلت اصلا از ان سر در نمی اورد ولی ان را می ستود.
گفت :« برگرد به رختخواب. برو به بستر. اگه نری می میری. خودم بعد از اینکه دفنش کردم اینجاها رو تمیز میکنم»
ملانی نجواکنان جواب داد :«من با یکی از همین قالیچه های کهنه این کارو میکنم» و باصورت بیمار خود اشاره ای به حوض خون کرد.
romangram.com | @romangraam