#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_332
اسکارلت لفاف پارچه ای را گشود و کیف چرمی را باز کرد.
«نگاه من ملی- فقط نگاه کن »
ملانی نگاه کرد. و از چشمانش برقی جستن نمود. کیف پر از پول بود اسکناس های پشت سبز ایالات متحده ،پول حکومت کنفدراسیون ؛ یک سکه ده دلاری و دو سه پنج دلاری طلا.
اسکارلت شروع به شمارش کرد . ملانی با صدای ضعیفی گفت :« الان وقت شمارش نیس. وقت نداریم-»
«می بینی ، ملانی ، می دونی این پول یعنی چی ؟ یعنی چقدر غذا؟»
«آره عزیزم ، می دونم ، ولی الان زیاد وقت نداریم ، جیبهای دیگه شو بگرد. من هم کوله بارشو می گردم»
اسکارلت دلش نمی خواست کیف را زمین بگذارد. منظره ای روشن پیش رو داشت ، پول واقعی –اسب سرباز یانکی ، غذا ! پس خدایی بود که می خواست کمک کند . حتی اگر از راه های عجیب. چهار زانو نشست و به کیف خیره شد. لبخند می زد. غذا!
ملانی کیف را از دست او گرفت.
گفت:«زود باش»
در جیب شلوارش چیزی نیافتند جز یک شمع شوخته ، چاقو ی بزرگ جیبی ، کیسه توتون و یک تکه ریسمان. ملانی از کوله بار بسته ای قهوه در آورد. چه بویی داشت. بهتر از خوشبوترین عطرها. با چیزهای دیگری که خارج می شد قیافه ملانی هم بیشتر در هم می رفت:مینیاتور دختری کوچک در قاب طلایی بامروارید های ریز ، گل سینه عقیق ، دو دستبند طلا ، انگشتانه طلا ، فنجان نقره ، قیچی دسته طلای برودری دوزی ، انگشتر الماس ، یک جفت گوشواره ی طلا با الماس های درشت که در همان نگاه اول حدس زندن بیش از یک قیراط است.
ملانی زیر لب گفت :«دزد » و از جسد فاصله گرفت.«اسکارلت حتما اینها را دزدیده»
romangram.com | @romangraam