#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_331
نگران تب آلودی که در صدای ملانی بود ذهن اسکارلت رابه کار انداخت . تمام حواسش را جمع کرده بود.
«می تونم گوشه باغ زیر الاچیق دفنش کنم- اونجا خاکش نرمه، همون جایی که پورک بشکه ویسکی رو در آورد. ولی چطوری تااونجا ببرمش؟»
ملانی با لحن محکمی گفت :« هر کدوم یک پاشو می گیریم و می کشیم»
اسکارلت با خشونت گفت « تو یک گربه رو هم نمی تونی بکشی. خودم این کار رو می کنم . تو برگرد به رختخواب. خودتو می کشی. بیخود سعی نکن به من کمک کنی وگرنه خودم بغلت می کنم می برمت بالا»
چهره ملانی با لبخندی گرم گشوده شد :« تو چقدر مهربونی اسکارلت»
بوسه ای از گونه اش برداشت و قبل از اینکه اسکارلت سخنی بگوید«اگه تو بتونی تنهایی ببریش ، من هم اینجا ها رو تمیز میکنم. قبل از اینکه اونا برگردن –راستی اسکارلت-»
«چیه؟»
«فکر می کنی این کار بدیه اگه کوله بارشو بگردیم؟ شاید خوردنی داشته باشه»
اسکارلت گفت «نمی دونم» و ناراحت بود از اینکه چراخودش قبلا به این فکر نیفتاده بود. «تو کوله بارشو بگرد ، من هم جیباشو»
با نفرت روی جسد خم شد و دکمه های جیبش را گشود. «خدا جون » و یک کیف ضخیم پیچیده در لفاف پارچه ای بیرون کشید و آهسته گفت :« ملانی-ملی ، من فکر می کنم توش پر از پوله »
ملانی چیزی نگفت ولی فورا نشست و به دیوار تکیه داد. در حالی که می لرزید گفت :«تو بازش کن ، من جراتشو ندارم»
romangram.com | @romangraam