#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_330
در سکوت نگاهشان به هم گره خورد. پرده ای از غرور صورت ملانی را پوشانده بود ، وشادی بزرگی در هئیت لبخند از چهره پریده رنگش احساس می شد. این مسرتی بود که با آشوب آتشین قلب اسکارلت یکی بود.
«اری –آری . او هم مثل من است ! احساس مرا می فهمد » اسکارلت در آن لحظه بی پایان غرق در افکار خودبود.«او هم همان کاری را کرده که من کردم»
اکنون با لرزشی آشکار زنی نحیف را می نگریست که همیشه از او نفرت داشت و با سردی با او رفتار می کرد باخود در جدال بود ، دو حس مخالف در وجود خود می دید ، نفرت از همسر اشلی و ستایش به خاطر شهامت و همبستگی و همراهی. ناگهان نوری درخشنده تابید ، اسکارلت می دید که در پس صدای ملانی صدایی چون آوای آرام کبوتران ، برق برنده تیغه شمشیر نهفته است. احساس میکرد ملانی با ضربان قلبش بیرق افتخار می افرازد و شیپور شجاعت می دمد.
صدای لرزان و هراسان سوالن و کارین به گوش می رسید ، «اسکارلت !اسکارلت!» به دنبال آن فریاد وید شنیده می شد«عمه جون ! عمه جون! »ملانی دست بر لب ها گذاشت شمشیر را روی پله ها قرار داد و رنجور و دردکش به سوی اتاق بیماران رفت.
در صدایش شعفی لرزان و در عین حال برنده احساس می شد. «نترسین جوجه ها ، خواهرتون داشت هفت تیر چارلز رو پاک میکرد ، تیر در رفت. بیچاره از ترس داشت می مرد»...«وید هامپتون ، صدایی که شنیدی از هفت تیر پدرت بود مامانت آتیش کرد. وقتی تو هم بزرگ شدی بهت اجازه میده باهاش تیراندازی کنی»
اسکارلت با تحسین گفت « چه دروغگوی خونسردی ، من اصلا عقلم نمی رسید به این سرعت یک دروغی ببافم. ولی چرادروغ ؟ همه باید بدونن که من این کارو کردم»
دوباره به جسد نگاه کرد. اینک خشم جای خود را به نگرانی و ترس داده بود ، زانوهایش می لرزیدند. ملانی بار دیگر خود را به بالای پله ها رسانده بود و داشت پایین می آمد. دست شرا به نرده ها می گرفت و سرازیر می شد ، لب پایینش را میان دو دندان می فشرد.
اسکارلت فریاد زد «برگرد به رختخواب ، میخوای خودتو بکشی؟» اما ملانی همان طور دردمند ، پایین می آمد.
با صدای آرامی گفت :« اسکارلت باید اونو ببریم بیرون دفنش کنیم . ممکنه تنها نباشه. دنبالش میان که پیداش کنن -» بعد خود را به بازوی اسکارلت آویخت.
اسکارلت گفت :« اون تنها بود. من کس دیگه ای رو ازپنجره بالا ندیدم. باید فراری باشه»
«حتی اگرم تنها باشه ، بازم کسی نباید بفهمه.سیاها ممکنه حرف بزنن . اون وقا میان تورو می گیرن. اسکارلت باید سر به نیستش کنیم . قبل از اینکه از مرداب برگردن»
romangram.com | @romangraam