#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_329
از ترس یخ کرده بود ، نمی توانست تکان بخود. می شنید که اتاق های پایین را یکی یکی می گردد. حالا در اتاق غذا خوری بود و لحظه ای بعد به آشپزخانه می رفت. حالا دیگر خشم هم به ترس اضافه شده بود. در آشپزخانه دو ظرف بزرگ روی اجاق بود یکی کمپوت سیب و دیگری دیگی پر از اش سبزی ، سبزی های تازه که بازحمت زیاد از دوازده بلوط و باغ مک اینتاش آورده بود –شام ساعت 9 داده می شد و آن قدر بود که فقط دو نفر را سیر میکرد. اسکارلت ساعت ها بود که خودرا آماده خوردن کرده بود و متظر ورود بقیه بود و حال فکر اینکه آن سوار یانکی شام آنهارا بخورد دیوانه اش میکرد.
خدا لعنتشان کند. مثل خیل ملخ خای گرسنه تاختند و همه چیز را از بین بردند و هر چه یافتند خوردند و حالا به این غذای بخور و نمیر آن ها هم رحم نمی کردند. سوگند به خداوند که این از آن یانکی هاست که نمی تواند چیزی بدزدد.
لنگه کفشی را که به پا داشت در آورد و پا برهنه با سرعتی که خودش هم سراغ نداشت خود رابه اتاق الن رساند. دیگر به فکر تاول چرکی پایش نبود. کشو را گشود و تپانچه سنگینی را که با خود از تارا آورده بود برداشت ، تپانچه ای را که چارلز پر کرده بود ولی هرگز موفق نشد آتش کند. ان را از درون کیف بیرون کشید و با دستی که نمی لرزید محکم قبضه ان را گرفت. بعد با سرعت از پله ها بالا رفت. و در سرسرا ایستاد. دستش را به نرده گرفت و تپانچه را محکم به خودش چسباند و لای چین های دامنش پنهان کرد.
یانکی مهاجم با صدای تو دماغی گفت :« کی اونجاست؟» اسکارلت در نیمه راه پله ها ایستاده بود ، ضربان مهلک قلبش را در گوش هایش احساس میکرد صدای مرد مهاجم رابه زحمت شنید :« تکون نخور ، وگرنه آتیش می کنم»
میان در اتاق غذا خوری ایستاده بود و تپانچه را در دست می فشرد و دردست دیگرش جعبه چوب گل سرخ که روکش ترمه قلابدوزی داشت دیده می شد ، این جعبه متعلق به الن بود که لوازم دوخت و دوزش را در آن می گذاشت. اسکارلت از دیدن آن جعبه به لرزه افتاد. می خواست فریاد بزند :« بذارش زمین ! بذارش زمین ، یانکی کثیف » ولی کلامی از دهانش بیرون نیامد. فقط به چشمان خشن و وحشی آن مرد که با لبخند رذیلانه ای همراه بود خیره شده بود. از چشمان سبزش آتش غضب بیرون می ریخت.
یانکی در حالی که تپانچه اش را در غلاف می گذاشت گفت:
»پس بالاخره یکی توی این خونه هست» و مستقیم به طرف او به راه افتد. «تنهایی خانوم کوچولو ؟»
چون برق اسمانی ، اسکارلت اسلحه را بالا آورد و مقابل صورت کثیف و هراسان او گرفت. قبل از اینکه یانکی مهاجم بتواند دست به اسلحه برد ماشه را کشید. عقب نشینی ششلول او را به سختی تکان داد. صدای مهیبی برخاست و دود به بینی اش فرو رفت. مهاجم به اتاق غذاخوری پرتاپ شد ، به اثاثیه برخورد کرد و دراز به دراز رو ی زمین افتاد. جعبه از دستش در غلتید و محتویاتش پراکنده شو . اسکارلت بدون اینکه بداند چه می کند از پله ها سرازیرگشت و خود را باای سر او رساند و به صورت او خیره شد ؛ بینی اش سوراخ شده و به کلی از بین رفته بود و چشمان خیره اش از حرارت باروت سوخته بود. دو جوی باریک حون روی کف براق سرسرا جاری شده بود ، یکی از صورتش و دیگری از پس سرش.
آری ، مرده بود. بدون تردید. اسکارلت مردی را کشته بود. دود هنوز داشت پیچ می زد و به سوی سقف می رفت. و جوی قرمز کم کم کنار پایش پهن می شد. برای لحظه ای بی پایان ، در ان صبح تابستانی هر صدایی و هر رایحه ای گویی چند برابر شده بود و تپش قلبش را افزایش می داد. تکان های کوچک برگ های ماگنولیا ، آوای پرنده ای دور دست روی مرداب ؛ و رایحه ملایم گلی که از پنجره به درون می ریخت چون طبلی در گوش صدا میکرد و او را گیج تر و هراسان تر می ساخت.
مردی را کشته بود ، یادش نمی امد که در زندگی حتی یک بار به شکار رفته باشد یا سر بریده مرغی را دیده باشد و یا به دام افتادن خرگوشی را تحمل کرده باشد. مردی را کشته بود. جنایت ! افکارش تیره و تار بود. من جنایت کردم. اوه ، چرا چنین حادثه ای پیش آمد ؟ برای من وقتی به دست پر موی مرد مهاجم نگریست که به سوی جعبه ترمه دراز بود ، گویی دوباره جان گرفت ؛ زنده شد ؛ یک شادی سبعانه او را در ربود. دلش می خواست پایش را در ان سوراخ خونین فرو کند و با لذت گرمای خونش را که داشت برکف سرسرا جاری می شد احساس نماید. این ضربه انتقام بود ، انتقام تارا ، و به خاطر آلن.
صدای پایی از طبقه بالا به گوش رسید که عجولانه دوید. حالا ضعیف تر شده بود ، صدای برخورد فلزی به گوش می رسید. اسکارلت حال عادی خود را باز یافته بود. زمان ومکان را حس میکرد. دست ضعیفش را به زمین دوخته بود ملانی با دقت صحنه مقابل را نگاه می کرد ؛ هیکلی آبی بدون حرکت در حوضی از خون ، جعبه ای در کنار ، اسکارلت ، پابرهنه ، رنگ پریده ، ششلول بلند در دست.
romangram.com | @romangraam