#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_328
آن روز صبح خانه ساکت بود ، زیرا همه به جز اسکارلت ، وید و سه دختر بیمار ، برای سکار خوک فراری به مرداب رفته بودند . حتی جرالد هم کمی سر حال می نمود ، یک دست در بازوی پورک ، در حالی که در دست دیگر حلقه طنابی گرفته بود ، در شیار های کشتزار ها به راه افتاده بود. سوالن و کارین گریسته بودند و به خواب رفته بودند ، آنان اقلا روزی دوبار به یاد الن می افتادند و می گریستند و اشکشان از آن گونه های لاغر سرازیر می شد. ملانی هم که ان روز توانسته بود برای اولین بار در بستر بنشیند از کودکی که در دو طرفش به خواب رفته بودند مواظبت میکرد. یکی بچه خودش بود که سر بورش را روی دستش گذاشته بود و دیگری بچه دیلسی که موهای سیاه و مجعادش از زیر ملافه دیده می شد. وید در انتهای بستر نشسته بود و به داستان پریان گوش می داد.
برای اسمارلت سکوت خانه ، بسیار ترس آور بود زیرا به یاد آن روز دراز و بی پایان افتاد که از آتلانتا به سوی تارا آمده بود. گاه و گوساله ساعت ها بود که صدا نمی کردند. صدای پرنده ای از بیرون پنجره به گوش نمی رسید ، حتی از مرغان مقلد که نسل اندر نسل در میان ماگنولیا ها لانه داشتند آوایی بر نمی خاست. اسکارلت کنار پنجره اتاق خواب ، روی صندلی کوتاهی ولو شده بود ، به جاده می نگریست و به چراگاه و آن مرتع سبز خالی دو دستش را زیر چانه گذاشته بود و ارنج هایش را به لبه ی پنجره فشار می داد. سطل آبی کنارش گذاشته بود و گاهی پای تاول زده اش را در آن فرو می برد و صورتش از درد به هم می رفت.
با خشم ، چانه اش را روی بازویش گذاشت. درست در لحظه ای که به نیرویش نیاز داشت ، تاولش چرک کرده بود. آن احمق ها هرگز نمی توانند خوک را بگیرند. حالا درست یک هفته بود که مرتب سراغش را می رفتند ، به نوبت ، و حالا بعد از دو هفته خوک هنوز آزاد برای خود می گشت . می دانست که اگر خودش با ان ها رفته بود دامنش را تا زانو بالا می زد و طناب را به دست می گرفت و قبل از اینکه بتوانی بگویی جک رابینسون ( Jack robinson. ضرب المث امریکایی به معنی در یک چشم به هم زدن. رابینسون نملسید اثر گیلمور سیمر ( 1870- 1906 ) این داستان که در جنوب امریکا شهرت بسیار داشت زندگی پسری کوچک اندام را شرح می داد که از راه نعلبندی زندگی خود و مادر پیرش را تامین می کرد. جک رابینسون با سرعتی باور نکردنی اسب هارانعل می کرد . داستان رابینسون نعلبند را تمام جنو بی ها خوانده بودند و نویسنده ان که اهل چارلزتون بود در تمام ایالت های جنوبی شهرتی باور نکردنی به دست آورده بود سرعت جک رابینسون به زودی به صورت ضرب المثل در امد و جزیی از محاور ه روزمره جنوب شد. ) ، خوک را گرفته بود.
ولی بعد از اینکه خوک را می گرفت –اگر می گرفت ، چه می شد؟ بعد از اینکه از حیوان و بچه اش می خوردند آن وقت چه می شد ؟ زندگی به همان شکل ادامه می یافت و میل به خوردن هم کاهش نمی یافت. زمستان در راه بود و غذا داشت کم می شد. بوته های سبزی باغ های همسایه هم دیگر نبود. باید نخود ، ذرت ، برنج ، آرد ، و اوه ، خیلی چیزهای دیگر هم داشته باشند. ذرت و تخم پنبه برای کاشت بهار و لباس تازه هم همین طور. این همه چیز از کجا می آمد ؟ پولش را از کجا می آورند ؟
پنهانی به سراغ جیب های جرالد و صندوقچه او رفته بود و فقط تعدادی سهام و اوراق قرضه دولت کنفدراسیون به مبلغ سه هزار دلار یافته بود. با این مبلغ فقط می توانست یک وعده غذا تهیه کند ، ارزش پول کنفدراسیون آن قدر پایین امده بود که با این پول چیز زیادی نمی شد تهیه کرد. تازه اگر پول هم داشت و این چیزها را تهیه میکرد چطور میتوانست به تارا بیاورد ؟ چرا خداوند گذاشت که آن اسب پیر بمیر ؟ اگر آن اسب رنجوری که رت دزدیده بود زنده بود ، دنیا برایش خیلی فرق میکرد. اوه ، کجایند ، آن قاطر های تند رو ، آن اسب های زیبای درشکه ؛ مادیان کوچک خودش ، کره اسب های خواهرانش ، اسب بزرگ و قوی جرالد که فقط به درد مسابقات می خورد ؟ اگر هم یکی از آن مردنی هایش را داشت چه خوب بود.
اما مهم نیست. وقتی پایش خوب شد ، پیاده به جونزبورو خواهد رفت. این طولانی ترین پیاده روی او خواهد بود ؛ اما بالا خره باید برود. حتی اگر بانکی ها تمام شهر را آتش زده باشند ، بالاخره یکی را پیدا می کند که به او بگوید غذارا از کجا پیدا کند. چهره در هم شده وید را مجسم کرد. او سیب زمینی دوست نداشت بارها گفته بود برنج و گوشت پخته می خواهد.
آفتاب روشن ناگهان به تاریکی نشست ، ابرهای تیره ای آمدند و رگبار تندی باریدن گرفت ، درحت ها می درخشیدند. اسکارلت سرش را روی بازوانش قرار داد و سعی کرد نگرید. گر چه بی فایده بود. تنها وقتی که برای گریستن مناسب بود وقتی بود که مردی حضور داشت و او می خواست توجهش را جلب کند. همچنان که در حال مبارزه با گریه بود صدای سم اسبی به گوش رسید. او سرش را بلند نکرد. در این دو هفته گذشته چه بسیار که چنین صدای را در ذهنش شنیده بود ، همان طور که بارها فکر میکرد خش خش دامن الن را می شنود. قلبش شروع به تپیدن کرد همیشه در چنین مواقعی این اتفاق می افتاد و همیشه به خودش می گفت :« دیوونه شدی»
اما صدای یورتمه آرامتر شد. و اکنون از جاده ی سروها به گوش می رسید. یک اسب بود . تارلتون ها ، فونئین ها ! به سرعت نگاهی انداخت. یک سوار یانکی بود.
ناخواد آگاه خود را پشت پرده کشید و از لای آن به دقت نگاه کرد. آن قدر ترسیده بود که نفسش بالا نمی آمد .سوار را به دقت دوباره نگاه کرد. مردی بود خشن با ریش نتراشیده ، ژولیده و بی حال و خسته روی اسب نشسته بود. دکمه های بلوز آبی رنگش همه باز بود. اهسته و آرام می آمد و با دقت و کنجکاوی به اطراف می نگریست. از اسب پایین پرید و افسار رابه درخت بست. اسکارلت را ناگهان ترسی شدید در گرفت ، گویی ضربه ای کاری به او وارد شده بود. یک یانکی ، یک یانکی ششلول دراز ، یک افسر یانکی. و او خودش بود ، زنی تنا در یک خانه بزرگ ، با سه دختر بیمار و بچه های کوچک.
افسر یانکی وارد ساختمان شد . دست بر ششلول داشت و چشمان ریزش را به اطراف می گرداند. ناگهان فانوش ذهنش روشن شد و تصاویری وحشتناک از داستان های عمه پیتی را برایش به نمایش در آورد. زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته بودند و جان و ناموسشان را از دست داده بودند و داستان های وحشتناک دیگر از اعمال کثیف ارتش یانکی.
از روی ترس اول فکر کرد در گنجه پنهان شود یا زیر تخت بخزد ، از پله ها ی عقبی بپرد و فریاد زنان به سوی مرداب برود ، یا هر کار دیگری که مهاجم را فراری دهد. صدای قدم های محتاطانه او را روی پله های جلو می شنید. و دانست که دیگر فرارش غیر ممکن است.
romangram.com | @romangraam