#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_327


فقط احساسش نسبت به تارا عوض نشده بود. امکان نداشت که خسته از مزارع بازگردد و با دیدن آن بنای سفید قلبش از شوق به تپش نیفتند و شادی بازگشت به خانه را احساس نکند. هرگز اتفاق نیفتاده بود که از پنجره اتاقش به آن چمنزار سبز و مزارع سرخ و بیشه های مردابی وسیع بنگرد و احساس زیبایی در جانش ننشیند. عشق به این سرزمین با تپه در تپه سبزی خاک سرخ خاک نرم حاصلخیز همرنگ خون همرنگ آجر همرنگ گل های ارغوانی با بوته های شاداب پنبه با آن کلاهک های سفید که معجزه آیا از دل زمین سربرمی آورد قسمتی از وجودش بود که در امواج آن تغییرات بزرگ همچنان محکم و بدون تغییر مانده بود. چنین جایی در جهان تالی نداشت.

وقتی به تارا می نگریست تا حدی می توانست بفهمد که جنگ چرا شروع شد. رت اشتباه می کرد که می گفت جنگ بر سر پول است. نه جنگ بر سر این زمین های ثروتمند و حاصلخیز بود که براحتی شخم می خوردند، جنگ بر سر چراگاه های وسیع و سرسبز بود جنگ بر سر آن رودخانه آرام زرد و خانه های سفیدبود که در سایه درختان ماگنولیا غنوده بودند تنها یک چیز ارزش جنگیدن را داشت خاک سرخی که مال آنها وفرزندان آنها بود. خاک سرخی که برای فرزندان آنان و فرزندان فرزندان آنان پنبه به ارمغان می آورد.

این جریب های سراسر پامال شده تارا تنها چیزی بود که برایش مانده بود. حالا که مادر و اشلی رفته بودند حال که جرالد از جریان حوادث تکان خورده بود و سکوت کرده بود و پول و سیاهان و امنیت و شان و احترام یک شبه رفته بود تنها چیزی که باقی بود تارا بود. خاطراتی که در ذهنش بیدار می شد که گویی از جهان دیگری می امد خاطره گفتگویش با پدر – هنگامیکه خیلی جوان بود خیلی نادان و نمی فهمید او چه می گوید – که گفته بود تو هنوز خیلی جوانی نمی دانی. تنها چیزی که ارزش جنگیدن دارد زمین است.

" این تنها چیزی است که در دنیا پایدار است... و برای هرکسی که خون ایرلندی در رگ هایش جریان دارد زمین که در ان زندگی می کند مادر اوست... این تنها چیزی است که ارزش جان کندن جنگیدن و مردن دارد."

آری تارا ارزش جنگیدن داشت و بدون هیچ تردیدی جنگ را برگزیده بود. هیچ کس حق نداشت تارا را از او بگیرد هیچ کس نمی توانست او و عزیزانش را وادار کند که دست گدایی نزد کسان و ناکسان دراز کنند.

برآن بود که تارا را حفظ کند و گردن هرکسی را مانع می شد می شکست.

فصل بیست و ششم

دو هفته از بازگشت اسکارلت، از آتلانتا به تارا گذشته بود که تاول پایش چرکی شد و ورم کرد . دیگر کفش پوشیدن برایش امکان نداشت و هنگام راه رفتن تنها می توانست پاشنه اش را بر زمین بگذارد. روزی که به زخم چرکینش نگاه کرد ترس و غم بر او تاخت. اگر مثل سربازان مجروح ، جراحتش به قانقاریا تبدیل می شد چه باید می کرد؟ ترس مرگ به جانش ریخت ، کجا می توانست دکتری پیدا کند؟ آیا مرگش در رسیده بود ؟زندگی هر چقدرهم تلخ بود باز هم خیال نداشت بمیرد. و اگر می مرد چه کسی تارا را حفظ میکرد؟

هنگامی که باز می گشت امیدوار بود که جرالد را ببیند که مثل سابق فرمان می هد وکارها را اداره میکند ولی در این هفته ، این امید ناپدید شده بود.

اکنون می دانست که خواهی نخواهی ، عنان اداره تارا و ساکنانش در دست های بی تجربه ی او قرار دارد ، زیرا جرالد هنوز ساکت بود و مثل آدم های رویا زده ، به گونه ای ترسناک از تارا رها شده بود و همیشه آرام در گوشه ای می نشست . هنگامی که اسکارلت درمانده می شد و برای راهنمایی نزد او میرفت فقط می گفت :« هر کاری رو که فکر می کنی درسته بکن ، دختر » و وقتی با اوهام خویش میزیست می گفت :« با مادرت مشورت کن ، کوچولو»

اسکارلت به خوبی می دانست که این مرد تغییر ناپذیر است و یقین داشت که تا لحظه ی مرگ ، جرالد منتظر الن خواهد ماند. و به انتظار شنیدن صدایش خواهد نشست. در مرزی تاریک می زیست ، جای که زمان ایستاده بود و الن همیشه در اتاق کناری حضور داشت. وقتی الن مرد ، بهار هستی او را نیز با خود برد و اعتمادش از میان رفت. غرور و موجودیت بی قرارش گم شد. الن تماشاگری بود که در مقابلش درام توفانی جرالد اوهارا اجرا شده بود. حالا پرده برای همیشه افتاده بود ، نورها خاموش شده بود و تماشاگران ناگهان ناپدید شده بودند ، و بازیگر گیج پیر ، در صحنه ی خالی بر جای مانده بود ، به انتظار علامت.

romangram.com | @romangraam