#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_326
الن می گفت:" خواهرانت را دوست بدار و آنها رانوازش کن با مصیبت زدگان و بیماران مهربان باش آنان را که غمی دارند و گرفتار مشکلاتند همراهی کن"
حالا نمی توانست خواهرانش را دوست بدارد. انان چیزی جز باری سنگین و بی ثمر نبودند و این بار بر دوش او بود. ولی مهربانی می کرد و نوازش می کرد مگر اینکه آنها را حمام می کرد موهایشان را شانه میزد و به آنها غذا می داد حتی روزها چند مایل پیاده می رفت تا برایشان سبزیجات تازه پیدا کند؟ مگر نه اینکه شیر دوشیدن از گاو را یاد گرفته بود؟ مگر نه اینکه وقتی گاو شاخ هایش را به سوی او تکان می داد قلبش به دهانش می آمد؟ ولی گویی مهربان بودن با آنها وقت تلف کردن بود اگر بیش از حد مهربانی می کرد می خواستند همچنان در رختخواب بمانند و اسکارلت می خواست زودتر برخیزند و روی پای خودشان بایستند و چهار دست دیگر برای کمک اضافه شود.
دوران نقاهتشان به کندی می گذشت ضعیف و رنجور در بستر افتاده بودند. وقتی هوش و حواس سرشان نبود و در بحران بیماری می سوختند دنیا عوض شده بود. یانکی ها آمده بودند سیاهان رفته بودند و مادر مرده بود. اینجا سه اتفاق مهم افتاده بود و ذهنشان قادر به درک آنها نبود. گاهی فکر می کردند که هنوز در اغما و هذیان هستند و اتفاق بدی رخ نداده است. وقتی می دیدند اسکارلت تا آن حد تغییر کرده اصلا باور نمی کردند که واقعی باشد. وقتی بالای سرشان ظاهر می شد و کارهایی را که بعد از بهبودی باید انجام می دادند یک یک می شمرد در نظرشان غولی جلوه می کرد. این مسئله در مغزشان فرونمی رفت که دیگر مالک یکصد برده نیستند دیگر کسی نیست که کارشان را انجام دهد برایشان قابل درک نبود که خانمی از تبار اوهارا کار کند.
کارین با آن صورت شیرین و بچگانه حیرت زده گفت:" ولی خواهر من نمی توانم هیزم بشکنم! دستهام خراب میشه!"
اسکارلت با لبخندی هراسناک دستهای تاول زده خود را پیش اورد و گفت:" به دستهای من نگاه کنین"
سوالن فریاد زد:" تو چه نفرت انگیز شدی اسکارلت که با من وکوچولو ( Baby) اینجوری حرف می زنی فکر می کنم داری مارو می ترسونی اگه مادر اینجا بود به تو اجازه نمی داد با ما اینجوری حرف بزنی! هیزم بشکنیم! واقعا که!"
سوالن نگاه سرسری به خواهر بزرگ خود انداخت مطمئن بود که اسکارلت این حرفها را برای اذیت آنان گفته است. سوالن به حال مرگ افتاده بود و مادرش را از دست داده بود و احساس تنهایی و ترس می کرد و توقع داشت بیشتر از این به او توجه شود. در عوض اسکارلت هرروز می آمد و از بالای تخت نگاهی به آنها می انداخت و با نفرتی که از چشمان سبزش بیرون می ریخت در مورد مرتب کردن تختخواب وپختن غذا و آب کشیدن از چاه حرف می زد. گویی از این کارهای نفرت انگیز لذت می برد.
همینطور هم بود. سر سیاهان داد می کشید و خواهرانش را می آزرد نه تنها به خاطر اینکه نگران و بیحوصله و خسته بود بلکه به این دلیل که احساس می کرد این کارها تلخ کامی هایش را کاهش می دهد. می دید آنچه مادرش درباره زندگی به او گفته نقش باطلی بیش نیست و ذره ای حقیقت در آن دیده نمی شود و همین بر اندوه و مرارتش می افزود.
آنچه مادرش به او گفته بود برای درک اوضاع روز به کارش نمی امد از این رو گیج و مبهوت می نمود قلبش از کدورت آکنده بود اسکارلت نمی توانست این موضوع را درک کند که الن قادر به پیش بینی سقوط تمدنی که دخترانش را برابر آداب و رسوم آن تربیت می کرد نبود. نمی توانست ویرانی های جایگاه های اجتماعی را که دخترانش داشتند برای ورود به آنها آماده می شدند پیش بینی کند. الن تصور کرده بود که آینده نیز تصویری روشن و آرام از حال است و در زندگی دخترانش نیز مثل زندگی خودش حادثه ای رخ نخواهد داد. همیشه به آنها گفته بود که ملایم ومتین و مهربان و محجوب و صدیق باشند گفته بود زندگی به زنانی که این صفات را داشته باشند روی خوش نشان خواهد داد.
اسکارلت با نومیدی فکر می کرد:" آنچه که او به من یاد داد به دردم نمی خورد! مهربانی الان به چکار ما می آید؟ ملایمت چه ارزشی دارد؟ بهتر بود من هم مثل سیاهان شخم زدن و پنبه کاشتن یاد می گرفتم اوه مادر، تو اشتباه می کردی!"
درک نمی کرد جهانی با نظام الن شکل گرفته بود رفته و جهانی وحشی و ظالم به جای آن نشسته است جهانی که در آن هر اندازه ای هر شکلی و هر ارزشی تغییر کرده است. اسکارلت فقط می دید یا فکر می کرد می بیند که مادرش اشتباه کرده و به سرعت می خواست به ملاقات جهان تازه ای برود که اصلا برای ان آمادگی نداشت.
romangram.com | @romangraam