#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_325
تا زمان شروع گلوله باران آتلانتا در محاصره او چیزی جز شادی و آرامش در زندگی نمی شناخت حتی اگر مادرش کمتر به او توجه داشت باز چیزی جز کلام نرم و شیرین نمی شنید تا شبی که از خواب پرید و آسمان را سراسر آتشین و هوارا پر از صداهای ترسناک دید آن شب و روزهای بعد برای اولین بار از مادرش سیلی خورد و از او کلام تند و سخت شنید. زندگی در آن خانه اجری خیابان پیچ تری آن زندگی که او می شناخت ان شب ناپدید شد و دیگر هیچگاه در برابرش ظاهر نشد. در سفر از آتلانتا به تارا هیچ چیز نمی دانست جز اینکه یانکی ها در تعقیبش بودند و حالا هنوز می ترسید که بیایند و او را بگیرند و تکه تکه کنند. هروقت اسکارلت صدایش را بلند می کرد فورا می ترسید کز می کرد و خاطره اولین سیلی و اولین کلمات تحکم آمیز دوباره برایش زنده می شد حالا یانکی ها و این رفتار تند در ذهن او برای همیشه بهم آمیخته بودند. اکنون از مادرش هم می ترسید.
اسکارلت توجه نمی کرد که فرزندش دارد از او دور می شود ولی در لحظاتی که کمی فرصت فکر کردن می یافت از این دوری بسیار رنج می برد. از اینکه وید را دائما در دامن بگیرد دل خوشی نداشت اما این واکنش برایش رنج آورتر می نمود. اتاق ملانی پناهگاه وید شده بود در آنجا بازی می کرد و به قصه های او گوش می داد و اسکارلت رنج می برد. وید " عمه جان" را می پرستید زنی که صدایی نرم و آرام داشت و همیشه می خندید و هیچوقت نمی گفت:
" ساکت شو وید! سرمو درد آوردی" یا " آروم بشین وید توروخدا بس کن!"
اسکارلت وقت و حوصله بازی با او را نداشت ولی وقتی رفتار ملانی را می دید حسادت می کرد. روزی وقتی دید که روی تخت ملانی بالای سرش ایستاد و خودش را روی او انداخت سیلی محکمی به گوشش نواخت.
" نمی دونی وقتی عمه جون مریضه نباید اذیتش کنی؟ حالا بدو برو توی حیاط بازی کن و دیگه اینجا نیا"
اما ملانی دستهای ضعیفش را دراز کرد و پسرک را به سوی خود کشید.
" نه نه چیزی نیس گریه نکن وید. تو که نمی خواستی منو اذیت کنی می خواستی؟ اون منو اذیت نمیکنه اسکارلت بذار پیشم بمونه. من ازش مواظبت می کنم. تاخوب بشم برام سرگرمیه خوبیه. تو که خودت خیلی گرفتاری نمی تونی بهش برسی مگه چند تا دست داری؟"
" چی می گی ملی، تو هنوز اونقدر خوب نشدی که وید بپره رو شکمت. نمی تونی تحمل کنی. خب وید اگه یک بار دیگه ببینم رفتی رو تخت عمه جون پرتت می کنم بیرون گریه نکن. همش گریه می کنی. سعی کن مرد باشی"
وید گریه کنان بیرون رفت تا جایی در آن خانه بزرگ خود را گم و گور کند. ملانی لبهایش را گاز گرفت و اشک در چشمانش جمع شد و مامی که در سرسرا شاهد صحنه بود ابروانش را درهم کشید و نفس عمیقی کشید. این روزها کسی چیزی به اسکارلت نمی گفت. همه از زبان تند و تیزش می ترسیدند همه از شخصیت جدید که در جسمش حلول کرده بود واهمه داشتند.
اسکارلت برتارا حکومت می کرد ناگهان قدرتی در او ظاهر شده بود صفات آزاردهنده اش اکنون خود را نشان می داد البته ذاتا آدم نامهربان و ظالمی نبود می ترسید به خود اعتماد نداشت و واکنش های تند نشان می داد تا دیگران به عدم اعتمادش پی نبرند و گفته هایش را بپذیرند. به علاوه داد زدن سر آدم ها هم خودش لذتی داشت بخصوص آدم هایی که از او می ترسیدند این کار اعصابش را کمی آرام می کرد اسکارلت کور نبود و بخوبی می دید که شخصیتش در حال تغییر است. گاه متوجه می شد که دستورات تندش لبهای پورک را به حرکت درمی آورد و یا مامی با خود غرغر می کند:" بعضی این روزها خیلی تاخت و تاز می کنند" و تعجب می کرد که لطف و مهربانی همیشگی اش کجا رفته است آن همه لطف آن همه آرامش و لطافت که از الن به او رسیده بود ناگهان فرو افتاده بود مثل برگهای خزان که با وزش اولین باد پاییزی فرو می افتند.
الن بارها گفته بود:" محکم باش ولی خشم مگیر مهربانی کن مخصوصا با سیاهان" ولی اگر می خواست مهربان باشد و خشم نگیرد سیاهان تمام روز را در آشپزخانه جا خوش می کردند و دائما درباره روزهای خوش گذشته آن وقتها که مستخدمین خانه مجبور نبودند در مزرعه کار کنند وراجی می کردند.
romangram.com | @romangraam