#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_324
چقدر بی اعتنا بودند آنان در آن روزها نسبت به غذا. چه اسرافی! نان داغ کلوچه ذرت بیسکوییت کلوچه گرم کره، کره مایع، همه در یک وعده. گوشت سرخ شده در یک سو و جوجه کباب در سوی دیگر خورش کلم غذای لوبیای کوهی در ظرف چینی بلور مرغوب، کدوی سرخ کرده، مخلوط باسیه و هویج همراه با خامه و سه نوع دسر کیک شکلاتی کیک وانیلی و کیک خامه ای. خاطره آن غذاهای لذیذ و اشتها برانگیز به قدری قوی بود که اشک به چشمانش آورد و می گریست. همانطور که برای مرگ و جنگ گریسته بود. و افسرده بود به خاطر شکم خالی اش که دائم در حسرت غذااهای خوب آشوب می شد وتهوع به او دست می داد این تنها اشتهای آزاردهنده تارا نبود به هرطرف که رو می کرد چهره های گرسنه سیاه و سفید می دید بعلاوه دیگر چیزی نمانده بود که کارین و سوالن هم بهبود یابند و اشتهای انان چون اژدهایی دمان بیدار شود. وید کوچک تقریبا همیشه می نالید:" وید سیب زمینی دوست نداره وید گرسنه اس"
و غرغرهای دیگر:
" خانوم اسکارلت اگه من گشنه باشم که نمی تونم از این بچه پرستاری کنم"
" خانوم اسکارلت اگه معده ام خالی باشه چطوری می تونم هیزم بشکنم"
" بره کوچولوی من دلم غش میره برای یه تیکه گوشت"
" دختر ما همیشه باید سیب زمینی بخوریم؟"
فقط ملانی شکایت نداشت لاغر تر شده بود رنگش پریده تر می نمود و همچنان درد می کشید حتی در خواب.
" من گرسنه نیستم اسکارلت سهم شیر منو بده به دیلسی اون بیشتر احتیاج داره دوتا بچه شیر میده مریض ها هیچوقت گرسنه نمی شن"
این از خود گذشتگی های پر از مهر و صفا بیشتر از شکایت کردن و همصدا شدن با دیگران اسکارلت را آزار می داد. می توانست سر دیگران جیغ بکشد داد بزند – و می زد – اما با ملانی این موجود از خود گذشته چه باید می کرد. در مقابل او دست و پایش بسته می شد و نمی دانست چه باید بکند. جرالد و سیاهان و وید اکنون دست به دامن ملانی شده بودند زیرا در آن حالت ضعف و بیماری همچنان مهربانی و دلسوزی خود را حفظ کرده بود و این روزها اسکارلت از هردوی آنها بی بهره بود.
وید به خصوص اتاق ملانی را ول نمی کرد. چیزی پیوسته اورا آزار می داد اما اسکارلت فرصت برای کشف آن نداشت مامی می گفت پسرک جانور دارد و مرتب به او دم کرده گیاهان خشک و پوست درختان می داد همان کاری که الن برای بچه های کوچک سیاهان می کرد. اما این داروی ضد کرم جز اینکه بچه را رنگ پریده تر کنند کار دیگری نمی کردند. این روزها اسکارلت به وید حتی به چشم یک انسان نگاه نمی کرد در نظر او وید دردسر بود و یک دهان برای غذا. روزی وقتی اوضاع خوب شود با او بازی خواهد کرد، برایش قصه خواهد گفت و به او الفبا خواهد آموخت. اما این روزها نه وقتی بود و نه حوصله ای. و از آنجا که پسر کوچک دائما زیر دست و پا می لولید اسکارلت دائما به او عتاب می کرد و با تحکم سخن می گفت.
اصلا متوجه نبود که چنین رفتار تندی چه ترسی به چشمان گردش می آورد و وقتی می ترسید چه احمق و وامانده به نظر می رسید. اسکارلت تشخیص نمی داد که پسر کوچک شانه به شانه ترسی زیسته بود که درک و تحملش حتی برای آدم های بزرگ بسیار دشوار بود. وید با ترس زندگی می کرد و ترسی که روحش را تکان می داد و باعث می شد شب ها از خواب بپرد و جیغ بزند. یک صدای غیرمنتظره و یا کلام تحکم آمیز اورا به لرزه می انداخت. زیرا سروصدا و کلام تند از چیزهایی بود که با یانکی ها در آمیخته بود و او از یانکی ها بیش از نیشگون های پریسی می ترسید.
romangram.com | @romangraam