#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_323
در سراسر جنوب برای مدت پنجاه سال زنان تنگ چشمی بودند که فقط به گذشته نگاه می کردند به زنان مرده به مردان مرده. خاطراتی را زنده می کردند ه آزار دهنده و بی ثمر بود با افتخاری تلخ فقر تلخ را تحمل می کردند زیرا می خواستند آن یادها را پیوسته زنده نگه دارند. ولی اسکارلت نمی خواست هرگزبه عقب بنگرد.
به سنگهای سیاه خیره شد دوازده بلوط در مقابل چشمش گسترده بود همانطور که قبلا بود ثروتمند و پرافتخار نماینده یک نسل نماینده یک زندگی. از تپه پایین رفت. به طرف تارا بازگشت. زنبیل سنگین آزارش می داد.
گرسنگی دوباره تاخت و اوبا صدای بلندی گفت:" خداوند شاهد من است خداوند شاهد من است که یانکی ها نمی توانند مرا به زانو درآورند گرسنگی را اکنون تحمل میکنم و وقتی تمام شد دیگر هرگز گرسنه نخواهم بود. نه من و نه خویشانم. اگر مجبور شوم بدزدم یا بکشم خداوند شاهد من است که دیگر گرسنگی نخواهم کشید"
***
در روزهای بعد تارا چون جزیره دورافتاده و متروک رابینسون کروزو بود بی صدا و دور از جهان. دنیا فقط چند مایل از آن فاصله داشت اما گویی هزاران فرسنگ امواج غلتان میان تارا جونزبورو فایت ویل و لاوجوی و حتی بین تارا و همسایگانش وجود داشت با مردن آن اسب پیر تنها وسیله حمل و نقل آنان از بین رفت دیگر نه وقتی بود و نه قدرتی که مایل ها روی آن خاک سرخ پیاده بروند.
گاهی هنگام انجام کارهای کمرشکن در مبارزه ناامیدانه برای تهیه غذا و پرستاری های شبانه روزی از سه دختر بیمار اسکارلت صداهای آشنایی را به وضوح می شنید... خنده های هراس انگیز کودکان شیرخوار سیاه در کلبه ها غژغژ گاری هایی که از مزرعه بازمی گشتند غرش رعد آسای اسب جرالد در چراگاه شکستن چرخ گاری در راه طولانی آتلانتا به تارا و خنده و شوخی همسایگان در مجالس شایعه سازی بعدازظهر. اما اصلا توجهی به آنها نمی کرد. جاده تارا همچنان ساکت و متروک بود هیچ گرد و خاکی بلند نمی شد هیچ سواری نمی آمد و هیچ مهمانی از راه نمی رسید تارا جزیره ای بود در دریایی از تپه های بی انتهای سبز و کشتزارهای دشت اندر دشت قرمز.
و در جایی جهانی آرام و خوشبخت وجود داشت و خانواده ها شادمانه دور هم می نشستند و زیر یک سقف مهربانانه سخن می گفتند و خواب راحت می کردند. در جایی دخترها لباس هایی را که سه بار پشت و رو کرده بودند می پوشیدند و عشق می ورزیدند و می خواندند :" وقتی این جنگ خونین به پایان رسد" درست مثل اسکارلت که چند هفته پیش همین کار را کرده بود. در جایی جنگ بود غرش توپ ها به آسمان می رفت شهرها می سوخت و مردان دسته دسته در بیمارستان ها زمین گیر می شدند و به انتظار یک لبخند پرمهر با مرگ دست به گریبان بودند در جایی ارتش پابرهنه در لباس های دستباف خانگی راه می سپرد می جنگید می خوابید گرسنه و ناامید بود و ضعف بر او می تاخت و در جایی تپه های جورجیا از یانکی ها آبی می نمود یانکی های شکم سیری که اسبهای درشت هیکل خود را برای چرا در مزارع ذرت رها می کردند.
آن سوی تارا جنگ بود و جهانی دیگر. اما در آن کشتزار مغموم جنگ نبود و جهان تنها در خاطرات تلخ حضور داشت خاطراتی که فقط در لحظات سخت می آمد و باید عقب رانده می شد جهانی که خود را از دسترس شکم های گرسنه و نیمه گرسنه پس می کشید و زندگی در دو چیز خلاصه می شد غذا و بدست اوردن آن.
غذا! غذا! چرا گرسنگی همیشه احساس می شد ولی خاطرات از ذهن فرار می کرد؟ اسکارلت اندوه را از خود می راند و گرسنگی را نمی توانست دور کند و هرروز صبح که خواب زده بیدار می شد قبل از اینکه خاطرات جنگ را بیاد آورد با اشتیاق منتظر رایحه خوش گوشت سرخ کرده و نان داغ بود. هر روز با این رایحه از خواب برمی خاست و پشت سرهم بو می کشید.
روی میز تارا سیب درختی سیب زمینی بادام زمینی و شیر بود اما نه به اندازه ای که شکمها را کاملا سیر کند. دیدن این خوراکی ها آن هم سه بار در روز او را به خاطرات گذشته می کشید به غذای روزهای قدیم میزی غرق در نور شمع و عطر غذا در هوا!
romangram.com | @romangraam