#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_322
با خود گفت:" اوه اشلی امیدوارم مرده باشی. فکر نمی کنم طاقت دیدن این منظره در تو وجود داشته باشد"
اشلی عروس خود را به این خانه آورد ولی پسرش و پسر پسرش نمی توانند عروس خود را در این مکان جای دهند. دیگر عشقی و تولدی در اینجا به بار نخواهد نشست. این خانه مرده بود و در نظر اسکارلت خانواده ویلکز هم مرده بودند و زیر این خاکسترها دفن شده بودند.
" حالا نمی خواهم دیگر در این مورد فکر کنم طاقتش را ندارم. می گذارم برای بعد" همچنانکه بلند بلند این جملات را بر زبان می راند به اطراف نظری افکند.
درجستجوی باغ عمارت سوخته را دور زد از بوته های گلی که دختران ویلکز با اشتیاق از آنها نگداری می کردند گذشت و قدم به حیاط عقبی جایی که گرم خانه انبار و مرغدانی بود گذاشت نرده ها شکسته بود و بوته های بلندی که محوطه را به چند قسمت تقسیم می کرد سوخته و سیاه می نمود رد عرابه های و سم اسبها و لگد سربازان همه جا مشاهده می شد باغچه سبزیکاری دیگر وجود نداشت آنچه بر تارا رفته بود اینجا نیز تکرار شده بود. خاک نرم به وسیله چرخ ها و سم اسبها و قاطرها قلوه کن شده بود و بوته سبزیها در خاک فرو رفته بودند. نه اینجا چیزی نمی یافت.
از همان راه بازگشت و به سوی کلبه سیاهان رفت و همه سفید رنگ بر جای بودند. فریاد زد:" هالو!" ولی جوابی نیامد. حتی سگی هم پارس نکرد. ظاهرا سیاهان آن کشتزار هم گریخته بودند و یا دنبال یانکی ها رفته بودند. می دانست که هر سیاه برای خود یک باغچه کوچک دارد. امید داشت که در این قسمت بتواند چیزی بیابد.
کندو کاوش بی ثمر نبود. در این مزرعه های کوچک مقداری شلغم و هویج وجود داشت که از بی آبی پژمرده شده بودند. لوبیا و نخور هم دیده میشد. روی زمین نشست و با دستهای لرزان کندن را آغاز کرد و آرام به پر کردن زنبیل پرداخت امشب در تارا شام خوبی می خوردند. اگرچه گوشت نداشتند ولی این سبزیجات خودش بسیار مغتنم بود. شاید آن چربی خوک که دیلسی برای روشنایی استفاده می کرد به کار آید. باید یادش باشد که به دیلسی بگوید چربی را برای غذا پختن نگه دارد و برای روشنایی از میوه کاج استفاده کند.
در کنار یکی از کلبه ها ردیفی تربچه یافت و ناگهان گرسنگی امانش را برید. مقداری از این تربچه های قرمز می توانست ته دلش را بگیرد. دیگر وقت پاک کردن خاک آنها را نداشت گاز می زد و می بلعید. بعد طعم و تند بود اما چه باک. می خورد و تندی آن اشک به چشمانش می آورد. چند دقیقه نگذشته بود که انقلابی در حالش پدید آمد و معده اش آنچه راکه خورده بود پس زد و همانجا روی خاکهای نرم به زمین افتاد.
بوی نامطبوعی که از آن فضای ویران برمی خواست آشوبش را می افزود. سعی داشت برخیزد اما قدرت راه رفتن نداشت در آن حال آشفته فکرش همه جا می رفت. و همه اینها برای او پیش آمده بود، برای اسکارلت اوهارا کسی که حتی دستش را دراز نکرده بود تا جوراب خود را از روی زمین بردارد یا بند کفش هایش را بندد... اسکارلت، اسکارلت اوهارا روی زمین، پشت کلبه یک سیاه افتاده بود؛ آن چنان بی توان که قدرت حرکت نداشت و هیچکس در این دنیا از حالش خبر نداشت. اگر هم داشت اهمیتی نمی داد. همه به فکر مشکلات خود بودند ودیگر سهمی برای او باقی نمانده بود. اکنون کسی نبود که یاریش کند.
آنقدر ضعیف بود که حتی نمی توانست با آن افکار آزاردهنده بجنگد افکاری که چون کرکس منتظر مرگش بود دیگر قدرت نداشت بگوید:" درباره مادر پاپا و اشلی بعدا فکر می کنم ... آری بعد وقتی طاقتش را داشتم" حالا هم طاقت نداشت. این افکار وهم آلود و رنج آور در پی آزارش بودند. در کنارش روی سرش و دورش جمع شده بودند و با پنجه های برنده از آن بالا به سویش شیرجه می رفتند پوست و گوشتش را می دریدند و به ذهنش وارد می شدند برای زمانی بی پایان روی زمین افتاد بی حرکت و ناتوان صورتش غرق کثافت بود و خورشید دائما ضربه می زد. چیزهای ویران و آدم های مرده را به یاد می آورد رسم زندگی گذشته را که دیگر برای همیشه فراموش شده بود در خاطرش زنده می کرد و به چشم انداز هراسناک آینده می نگریست.
وقتی عاقبت برخاست و دوباره خرابه های سیاه رنگ دوازده بلوط را دید سرش بالا بود و چیزی که جوانی زیبایی و لطافت نامیده می شد برای همیشه از چهره اش دور شده بود هرچه بود گذشته بوود آنان که مرده بودند مرده بودند. آن رسم شیرین و پر زرق و برق زندگی دیگر وجود نداشت و دیگر بازنمی گشت بالاخره هنگامی که زنبیل را به بازویش انداخت ذهن و زندگی اش را مرتب کرده بود.
دیگر راهی به گذشته نبود باید پیش می رفت.
romangram.com | @romangraam