#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_321


" دیلسی رو می فرستم خونه مک اینتاش ها. شاید بتونه چیزی پیدا کنه. خودم هم میرم به دوازده بلوط"

" با کی می خوای بری بچه جون؟"

" خودم تنها میرم. مامی باید پهلوی دخترها بمونه آقای جرالد هم نمی تونه..."

پورک آنچنان به گریه افتاد که اسکارلت را خشمگین کرد ممکن است یانکی ها یا آن سیاهان پست در دوازده بلوط باشند. او نباید تنها برود.

کلاه آفتابی مامی رنگ و رو رفته اما تمیز در حیاط پشتی به میخ آویزان بود اسکارلت آن را برداشت و بر سر گذاشت کلاهی را که رت با آن پرهای زیبا از پاریس برایش آورده بود به یاد آورد مثل اینکه این خاطرات به جهانی دیگر تعلق داشت. زنبیل بزرگی که از ترکه های بلوط درست شده بود برداشت و از پله های پشتی سرازیر شد با هر قدم که برمی داشت ضربه بزرگی را درون سرش احساس می کرد گویی تمام رگ هایش داشت از هم گسسته می شد.

جاده پایین رودخانه قرمز بود و ازمیان مزارع پنبه می گذشت. در آن راه اثری از درخت و سایه وجود نداشت و آفتاب داغ از کلاه مامی رد می شد. گویی به جای کلاه توری به سرش انداخته بود از حرکتش غبار سنگینی برمی خاست و در بینی و گلویش رسوب می کرد و غشایی می ساخت و اسکارلت احساس می کرد اگر حرف بزند این غشا خاکی خرد خواهد شد. شیارها و گودال های عمیقی که توسط اسب ها و توپ ها به وجود آمده بود همه جا دیده می شد و جوی ها و آبراه ها از حرکت چرخ ها بهم ریخته بود. هرجاکه سوار نظام و پیاده نظام پا گذاشته بودند بوته های سبز پنبه کنده شده وشکسته و درهم به زمین ریخته بود. اینجا و آنجا تکه های چرم افسار سگک جوراب دکمه پارچه های کثیف و خونی و قوطیها و چیزهای دیگر که یادگار ارتشی گذران بود.دیده می شد از زیر سایه درختان صنوبر عبور کرد و به دیوار کوتاهی رسید که گورستان خانوادگی انها را محصور می کرد. سعی کرد به گور تازه ای که در کنار گور برادران خردسالش کنده شده بود فکر نکند. اوه الن... به سرعت از ان تپه خاکی سرازیر شد و از کنار خاکستر خانه اسلاتری ها گذشت و آرزو کرد که کاش تمام آنها همراه این خانه سوخته و خاکستر شده بودند. اگر به خاطر اسلاتری ها نبود اگر به خاطر آن امی کثیف نبود... کسی که با مباشر آنها روابط نامشروع داشت... الن هرگز نمی مرد.

خرده سنگی تیز به پای تاول زده اش فرو رفت و ناله اش را درآورد. اینجا چه کار می کرد؟ اسکارلت اوهارا خوشگل بخش کلیتون افتخار تارا با پای تقریبا برهنه در این جاده ناهموار و خشن چه می کرد. پاهای کوچک او فقط برای رقصیدن درست شده بود نه برای مجروح شدن؛ کفش های ظریفش برای جلوه از زیر دامن های ابریشمی درست شده بود نه برای خارو خاشاک. او برای طنازی و جلوه گری زاده شده بود نه آنکه بیمار و گرسنه در باغ همسایگان دنبال غذا بگردد.

در پایین تپه رودخانه جریان داشت ودرختان سربهم آورده چه منظره مسرت بخشی داشتند با آن سرهای خم شده در آب چه فرحناک بودند. از تپه سرازیر شد و به کنار رودخانه آمد کفش و جوراب خود را درآورد و پاهای سوزانش را در آب گذاشت چه خوب بود اگر تمام روز را آنجا درنگ می کرد. دور از چشم کمک خواه تارا. اینجا فقط زمزمه آب روان و نجوای باد در برگها بود. ولی با بی میلی دوباره جوراب به پا کرد و کفش پوشید و از ساحل پر خزه راه خود را گرفت و از زیر درختان گذشت. یانکی ها پل را آتش زده بودند ولی او پل باریکی را صد یارد پایین تر می شناخت که در قسمت باریک رودخانه قرار داشت با احتیاط از آن عبور کرد و از تپه بالا رفت. اکنون نیم مایل تا دوازده بلوط فاصله داشت.

از آنجا دوازده درخت بلوط کهن یادگار سکونت سرخپوستان پیدا بود. برگهایش از حرارت آتش قهوه ای شده بود و شاخه هایشان سیاه و شکسته بود. در میان حلقه این بلوط های بلند خانه جان ویلکز قرار داشت اکنون ویرانه سیاهی بود اما روزگاری چون نگین درخشان بر آن تپه سرسبز می درخشید. چیزی که از آن منزل باشکوه باقی مانده بود گودال بزرگی بود که روزی زیرزمین هانه بود پی سنگی بنا کاملا بچشم می خورد و دو دوکش سیاه بالای سر آن به نگهبانی ایستاده بودند. یک ستون بلند نیم سوخته وسط چمنها افتاده بود و بوته های یاسمین خرد کرده بود.

اسکارلت روی ستون نشست. از دیدن آن منظره رنجور و مغموم شد. اینجا افتخار خانواده ویلکز جلوی پای او با خاک یکسان شده بود. این پایان خانه ای پر مهر و دوست داشتنی بود که همیشه به او خوشآمد می گفت خانه ای که روزی در رویاهای دور می خواست بانوی آن شود. در اینجا رقصیده بود پذیرایی شده بود و عشق ورزیده بود و با نگاه های پرحسرت ملانی را دیده بود که به اشلی لبخند می زد.

در اینجا سایه خنک درختان چارلز هامیلتون وقتی موافقت او را برای ازدواج شنیده بود دست اورا مشتاقانه با شیفتگی فراوان فشرده بود.

romangram.com | @romangraam