#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_320
" شما دو تا یا میرین اون خوک رو پیدا می کنین.. یا اینکه می تونین از اینجا برین مثل بقیه کارگرا"
اشک در چشمان اندوهگین پورک جمع شد. اوه اگر فقط خانوم الن اینجا بود. او خیلی خوب می فهمید که فرق یک کارگر مزرعه و یک پیشخدمت خانه چیست.
" از اینجا برم خانوم اسکارلت. از اینجا کجا برم خانوم اسکارلت؟"
" نمی دونم اهمیت هم نمیدم. ولی هرکس تو تارا باشه و کار نکنه می تونه بره دنبال یانکی ها. اینو به بقیه هم بگو"
" بله خانوم"
" حالا راجع به ذرت و پنبه"
" ذرت؟ خداجون اونا هرچی اسب داشتن تو مزرعه ذرت ول کردن و اونچه که اسبا نخورده بودن خودشون بردن و توپ هاشون رو از وسط مزرعه پنبه رد کردن فقط یه چند جریبی بالای رودخونه مونده که ندیدن. خب زیاد هم پنبه نداره سه تا عدل بیشتر نمیشه"
سه عدل. اسکارلت وقتی به یاد دریای پنبه تارا افتاد سردردش شدت گرفت. سه عدل. پنبه ای که اسلاتری های پست برداشت می کردند از این بیشتر بود. چیزی که مسئله را پیچیده تر می کرد مالیات بود. دولت کنفدراسیون به جای پول پنبه قبول می کرد. ولی این سه عدل اصلا کافی نبود. آنچه اوضاع را بدتر می کرد این بود که حالا دیگر کارگری هم نبود که محصول را جمع کند.
با خود گفت:" خب حالا راجع به این چیزا فکر نکنم بهتره. مالیات دیگه کار زنها نیست. پاپا باید یک فکری براش بکنه. ولی پاپا... راجع به پاپا نمی خوام الان فکر کنم. کنفدراسیون خودش یک فکری می کنه چیزی که الان احتیاج داریم غذاس."
" پورک تا حالا هیچکدوم از شما به دوازده بلوط یا خونه مک اینتاش ها رفتین؟ تو باغ هاشون چیزی پیدا میشه؟"
" نه خانوم ما از تارا بیرون نرفتیم. یانکی ها ممکن بود مارو بگیرن"
romangram.com | @romangraam