#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_319


بدون آنکه چیزی بخورد اتاق را ترک کرد و به ایوان پشتی رفت. پورک پابرهنه با آنچه که از بهترین لباسش مانده بود روی پله ها نشسته بود و بادام زمینی می شکست. در سر اسکارلت گویا پتک می کوبیدند. انوار درخشنده خورشید در چشمانش فرو می رفت. با همه اینها خود را راست نگه داشته بود و سعی می کرد قدرت اراده را در خود حفظ کند. با سیاهان کوتاه و مختصر صحبت می کرد همانطور که الن به او آموخته بود.

پیاپی سوال می کرد و دستورات موکد صادر می کرد بطوری که ابروان پورک بالا رفت و نگاه اسرارآمیزی به او انداخت. خانم الن هیچوقت این طور کوتاه با کسی سخن نمی گفت حتی وقتی دزد جوجه ها و هندوانه هارا می گرفت. دوباره راجع به مزارع باغ ها و چهارپایان سوال کرد و چشمان سبزش آن چنان درخششی داشت که پورک قبلا هرگز ندیده بود.

" بله خانوم اون اسب مرد. داشتم بهش آب می دادم که مرد. نه خانوم گاو نمرده. نمی دونستین دیشب یه گوساله زایید برای همین دائما ماق می کشید."

اسکارلت طعنه آمیز گفت:" واقعا این پریسی می تونه یک قابله خوبی بشه می گفت چون پستون هاش پر از شیره ماق می کشه"

" پریسی تا حالا از این کارها نکرده قابلگی گاو هارو نکرده. خانوم اسکارلت. هرچی هم باهاش سرو کله بزنی فایده ای نداره. وجود اون گوساله باعث میشه گاو کلی شیر و کره ما رو راه بندازه. برای دخترخانوما خیلی خوبه اون دکتر یانکی هم همینو می گفت"

" خیلی خب بگو ببینم از حیوونا چیزی مونده؟"

" نه خانوم هیچی فقط یه خوک پیر و بچه ش. روزی که یانکی ها اومدن من اونارو تومرداب ولشون کردم. خدا میدونه چطوری میشه گرفتشون خیلی ناقلاس اون خوک"

" می گیرمشون. تو و پریسی همین الان می تونین برین دنبالشون"

پورک ناراحت و خشمگین شد.

" خانوم اسکارلت این کار خوک چرونه من همیشه پیشخدمت خونه بودم"

شیطان کوچکی ناگهان یک جفت میله داغ در چشمهای اسکارلت فرو کرد.

romangram.com | @romangraam