#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_318
ناگهان نقشی از داستانهای قدیم خانوادگی که در ایام کودکی شنیده بود در خاطرش زنده شد. این داستان ها را با ولع شنیده بود و اکنون گوشه ای از آنها در یادش چون بلور می درخشید جرالد اوهارا بدون پول تارا را ساخته بود؛ الن بر اندوهی بزرگ و اسرار آمیز پیروز شده بود؛ پدربزرگ روبیلار از هرج و مرج شکست ناپلئون نجات یافته بود و ثروت خود را مجددا در سواحل جورجیا بدست آورده بود جد بزرگ پرودوم ( Prudhimme) برای خودش در جنگل های تاریک تاهیتی دم و دستگاهی به راه انداخته بود؛ بعد همه چیزش را از دست داده بود و زنده مانده بود تا ببیند که در ساوانا همه نامش را با افتخار بر زبان می رانند. اسکارلتهایی هم بودند که در ایرلند به خاطر رنجهایشان جنگیدند و به دار آویخته شدند و اوهاراهایی هم بودند که در جنگ بوین مردند به خاطر آزادی تا آخرین نفس جنگیدند.
تمام این ها رنج بردند و بدبختی کشیدند ولی از پای درنیامدند. فرو ریختن امپراطوریها ظغیان بردگان و تیغ های برهنه آنان جنگ آشوب تبعید و زندان هیچ یک از آنان را از پا نینداخت. سرنوشت زشت گردن هایشان را شکست شاید ولی نتوانست قلب هایشان را بشکند. آنها ناله نکردند جنگیدند مردند ولی بانگشان خاموش نشد. تمام آن اشباح سایه وار، ان مردم که خونشان در رگ های او جریان داشت روی نهر مهتاب سوار بودند و به اتاقش آمده بودند و اسکارلت از دیدن آنها حیرت نمی کرد. این خویشان که آن رنج های بی شمار را کشیده بودند میراثی گرانبها برایش گذاشته بودند تارا سرنوشت او بود و باید بر سرنوشت پیروز می شد.
آرام غلتی زد و به پهلو خوابید. یک تاریکی خزنده به ذهنش درآمد. آیا آنان واقعا حضور داشتند و با سکوتشان به او شهامت می دادند یا فقط رویا بود؟
نجواکنان گفت:" چه باشید چه نباشید شب بخیر، متشکرم"
فصل بیست و پنجم
روز بعد اسکارلت با تنی دردنا از مایل ها راه پیمایی و تکان های شدید گاری بیدار شد. کوچکترین حرکت دردی بزرگ بوجود می آورد. صورتش از تابش مستقیم خورشید سوخته بود و کف دستش تاول زده بود. زبانش بار داشت و گلویش از حرارت می سوخت گویی در آن آتشی به پا داشته بودند. هیچ آبی تشنگی اورا فرو نمی نشاند. سرش باد کرده بود و درد می کرد حتی وقتی چشمانش را حرکت می داد. دلش از همه چیز آشوب می شد مثل روزهای اول آبستنی و اکنون حتی دیدن سیب زمینی هم حالش را بهم می زد. جرالد می گفت این نتیجه طبیعی یک میگساری بی مهاباست ولی اصلا به مسائل دیگر توجه نداشت. چشمان بی فروغش را به در دوخته بود و منتظر بود خش خش دامن الن را بشنود و رایحه ملایم لیمو را احساس کند.
اسکارلت نشست. جرالد من من کرد.
" منتظر خانم اوهارا هستیم دیر کرده" چه دردی وجود اسکارلت را فرا گرفت. سر دردناکش را بلند کرد و نگاهی حیرت انگیز به او انداخت. ولی نگاه های تضرع آمیز مامی اورا به سکوت واداشت. از جا برخاست و درحالی که دست بر گلویش می فشرد پدرش را نگاه کرد. روشنایی صبح چهره اورا سفید تر می کرد. بهت زده همانطور مثل مجسمه نشسته بود و اسکارلت می دید که دستهایش می لرزد و سرش مدام با حرکتی کوتاه می جنبد.
تا آن لحظه هرگز تصور نمی کرد که جرالد تا این حد از دست رفته باشد فکر می کرد می تواند روی او حساب کند فکر می کرد می تواند از او بپرسد که چه باید بکنند – دیشب حالش خوب بود. دیگر ان حالت معمول و همیشگی در او مشاهده نمی شد. ولی دیشب حداقل ماوقع را برای او گفته بود و حالا – حالا اصلا به خاطر نمی آورد که الن مرده است. آمدن یانکی ها و مرگ الن دو ضربه پیاپی بود که او را به کلی از پا انداخته بود. اسکارلت می خواست حرفی بزند ولی مامی ملتمسانه سرتکان می داد و با گوشه پیشبندش اشکهایش را پاک می کرد.
اسکارلت با خود می گفت:" اوه آیا پاپا عقلشو از دست داده؟" و هنگامی که حرکت آونگ وار سرش را می دید مثل این بود که غمش چند برابر می شد :" نه نه فقط بهت زده شده مریض شده خوب میشه باید خوب بشه اما اگه خوب نشه من چه کنم؟... الان نمی تونم راجع بهش فکر کنم. الان نمی تونم به پدر ، مادر، یا اتفاقات بد دیگه فکر کنم. حالا نه باشه برای وقتی که تحملشو داشتم خیلی چیزهای دیگه هست که باید بهشون فکر کنم – چیزهایی که می تونن موثر باشن کارهایی که زود بتونم راس و ریس کنم"
romangram.com | @romangraam