#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_317
راه طولانی آتلانتا به تارا پایان گرفته بود. راهی که باید به آغوش گرم الن می رسید اینک در میان آن دیوارهای خالی به پایان رسیده بود.
دیگر اسکارلت نمی توانست چون دوران کودکی زیر سقف خانه پدر عشق مادر را درک کند و حمایتها اورا با آسودگی خیال در کنار خود داشته باشد. حالا هیچ امنیتی نبود که به آن بیاویزد هیچ چیز بن بست رنج اوری را بر او نمی گشود دیگر شانه ای نبود که سر بر آن بگذارد و بار غمهایش را سبک کند. پدرش پیر و مهجور بود خواهرانش بیمار بودند. ملانی شکسته و ضعیف بود کودکان بی پناه بودند، و سیاهان با اعتمادی کودکانه به او می نگریستند به دامنش می اویختند و می دانستند که او نیز چون الن پناهگاهی رفیع است.
از میان پنجره در نور بی رمق ماه طالع ، تارا، در برابرش غنوده بود سیاهان رفته بودند کشتزارها متروک مانده بود و انبارهای خراب چون بدنهای بیجان در مقابلش قرار داشت مثل تن خودش که داشت از پا درمی امد این پایان راه بود پیری و ناتوانی بیماری ماه ها گرسنگی ودستهای بی رمقی که به دامنش چنگ می زدند. در پایان این راه چیزی نبود – هیچ چیز جز اسکارلت اوهارا هامیلتون نوزده ساله بیوه ای با یک فرزند.
چه باید می کرد، اکنون، با این همه رنج. عمه پیتی و خانواده بر در ماکون می توانستند از ملانی و فرزندش نگهداری کنند. اگر دخترها خوب می شدند خانواده الن از آنها مراقبت می کردند چه می خواستند و چه نمی خواستند. و او و جرالد هم می توانستند نزد عمو جیمز و عمو اندرو برگردند.
به اندام های باریکی که در مقابلش قرار داشتند نظری انداخت پیچیده در ملافه در ملافه خیس و تیره از آب. از سوالن خوشش نمی آمد. حالا دیگر شکی نداشت هیچوقت از او خوشش نیامده بود. مخصوصا علاقه ای هم به کارین نداشت – نمی توانست آدم های ضعیف را دوست داشته باشد. ولی انها همخونش بودند جزیی از تارا بودند. نه نمی توانست اجازه دهد که آنان مثل خویشاوندان فقیر و محروم وبی سرپرست در خانه خاله های خود زندگی کنند یک اوهارا از صدقه دیگران زندگی کند! هرگز!
آیا راه نجاتی از این بن بست نبود؟ ذهن خسته اش حرکتی اهسته داشت دستهایش را به طرف سرش برد گویی در آب افتاده بود و برای زندگی جدال می کرد قمقمه را از میان شیشه های دوا برداشت و نگاهی کرد هنوز مقداری الکل در ته آن دیده می شد چقدر بود؟ در آن نور ضعیف تشخیص نمی داد عجیب بود که بوی تند آن دیگر مشامش را آزار نمی داد آرام جرعه ای سرکشید اما این بار سوزشی احساس نکرد فقط گرمای سنگینی به جانش ریخت.
قمقمه خالی را پایین گذاشت و به اطرافش چشم دوخت همه اینها رویایی بیش نبود این اتاق پردود تاریک دخترکان هذیان گو تن بی شکل مامی رقصان کنار تخت. دیلسی آن نقش برنزی ساکت با آن تکه گوشت صورتی رنگ که بر پستان سیاهش می فشرد – همه رویایی بود که اینک اورا بیدار میکرد تا بوی گوشت سرخ شده را از آشپزخانه حس کند. سرو صدای کارگران سیاهی را که از مزرعه باز می گشتند و گاری ها را با جنجال فراوان با خود می آوردند گوش کند و دست پر نوازش الن را احساس نماید.
بعد دید که به اتاق خودش رفته است مامی و دیلسی لباسش را درمی آورند دیگر آن کرست های ناراحت کننده وجود نداشت. فشاری نبود گوشت تنش درد نمی آمد به راحتی نفس می کشید هوارا با نفس های عمیق می بلعید. احساس می کرد دارند جورابهایش را درمی آورند چه آرام این کار را می کردند. مامی همچنان غرغر می کرد و چه آرامش بخش بود آن کلمات نامفهومش چه آرامش احساس کرد وقتی دید پایش را می شویند آهی کشید و راحت شد. بعد از زمانی که ممکن بود یک سال باشد یا یک ثانیه اینک تنها بود و اتاق از نور ماه روشن تر می نمود و مهتاب چون نهری بر بسترش جاری شده بود.
نمی دانست که مست است، مست از خستگی و الکل. فقط می دانست که تن خسته خود را رها کرده و جایی در بالای آن پرواز می کند جایی که نه درد بود نه ضعفی و ذهنش همه چیز را به وضوح درک میکرد.
همه چیز را با چشم تازه ای می دید. جایی در آن جاده طولانی دختر خود را پشت سر گذاشته بود او دیگر خمیر نبود حالا سخت شده بود سفت شده بود با آن تجربه های بسیار گل خشک شده بود. زمانی در ان روز سخت و بی امان که هزار سال طول کشیده بود محکم واستوار از بوته داغ بیرون آمده بود. این آخرین شبی بود که خودش را یک کودک می دید آخرین شب کودکی او بود. حالا زنی بود تمام عیار و جوانی رفته بود.
نه نمی توانست نباید دست نیاز به سوی خویشاوندان جرالد یا الن دراز می کرد. اوهاراها صدقه قبول نمی کردند. اوهاراها دهانه سرنوشت خود را خود به دست می گرفتند. بارش مال خودش بود بارش مال شانه هایی بود که قادر به حمل آن بودندو با حیرت می نگریست فکر می کرد و از آن بالا میدید که شانه هایش آنقدر قوی است که می تواند همه چیز را بردارد هرباری که باشد و بدترین حوادث را تحمل کند. نمی توانست تارا را ترک کند؛ او به جریب های سرخی تعلق داشت که دشت در دشت زیرنفس های سنگین ستارگان شب خفته بود. ریشه هایش بس عمیق در آن خاک خونین فرو رفته بود و زندگی را می مکید همانطور که بوته های پنبه چنین می کردند می خواست در تارا بماند و آن رانگه دارد از پدر و خواهرانش مراقبت کند از ملانی و بچه اشلی وسیاهان. فردا... اوه فردا! فردا که برمی خاست با خود عهد می کرد و کمربندش را محکم می بست. فردا کارهای زیادی بود که می خواست انجام دهد. به دوازده بلوط و خانه مک اینتاش ها می رفت شاید بتواند چیز بدرد بخوری آنجا بیابد. به مرداب ها می رفت شاید مرغ و خروس ها و خوک های فراری را بیابد. جواهرات الن را برمیداشت به جونزبورو و لاجوی می رفت. .. حتما کسی بود که بتواند چیزی برای خوردن به او بفروشد. فردا – فردا - مغزش به آهستگی می زد و ماننده ساعتی که بخوابد آرام می گرفت اما تصویر اراده بر جای مانده بود.
romangram.com | @romangraam