#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_316
مامی با نگاه ترسناک به دیلسی خیره شد.
" مامی بذار! اسم چه کسی رو می برد دیلسی؟ پاپا رو؟"
" نه خانوم پاپاتون نبود. همون شبی بود که پنبه ها آتیش گرفت.."
" پنبه ها از بین رفت... زود باش بگو"
" بله آتیش گرفت و سوخت. سربازا پنبه ها را ریختن توی حیاط عقبی وداد می زدن : این بزرگترین انبار جورجیاس. و بعد آتیش زدن"
محصول سه سال – یکصد و پنجاه هزار دلار – با یک جرقه.
" شعله اونقدر زیاد بود که شب مث روز روشن شده بود – ما می ترسیدیم نکنه خونه هم آتیش بگیره این اتاق اونقدر روشن شده بود که می تونستی سوزن گمشده رو پیدا کنی. و موقعی که نور از پنجره ها میومد تو یه مرتبه خانوم بیدار شد و راست تو جاش نشست و با صدای بلند چند بار فریاد زد:
" فیلیپ! فیلیپ!" من تا حالا چنین اسمی از دهن خانوم نشنیده بودم. ولی اون یه اسم بود و خانوم داشت صداش می کرد"
مامی مثل یک مجسمه سنگی غول پیکر، خشمگین و نگران به دیلسی نگاه می کرد، اسکارلت دستش را در دستهای مامی گذاشت. فیلیپ... که بود این مرد چه کرده بود با مادر، که در آخرین لحظه زندگی نامش را بر زبان رانده بود؟
***
romangram.com | @romangraam