#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_315


مامی پارچه خیس را به تن دخترها می کشید.

" مریضی بد. اونی دختر اسلاتری پیره مریض شده بود. خانم اسلاتری پابرهنه دوید اینجا دنبال خانوم الن. مثل همیشه. چرا خودشون پرستاری نکردن؟ خانوم الن گفت هرچی کردن فایده نداشته. خانوم رفت اونجا برای پرستاری امی. خانوم الن اصلا به خودش نمی رسید خانوم اسکارلت. مامانت مدتها بود که حال نداشت. ضعیف شده بود. خوب چیزی هم گیرش نمی اومد هرچی بود برده بودن. خانوم غذاش اندازه گنجیش بود چقدر بهش گفتم دنبال این آشغالا راه نیفت ولی گوشش بدهکار نبود. همون روزهایی که امی داشت بهتر می شد خانوم کارین افتاد. بله دختر جون حصبه از اون ور جاده پرید و صاف افتاد به جون خانوم کارین و بعدش هم خانوم سوالن زحمت خانوم بیشتر شد پرستاری این دوتا هم افتاد گردنش.

" جنگ هم که بود یانکی ها جاده رودخونه رو گرفته بودن. ما نمی دونستیم چه بلایی می خواد سرمون بیاد شبها خواب نداشتیم من نزدیک بود دیوونه بشم. ولی خانوم الن مثل خیار خونسرد بود اما مث ارواح سرگردان دائما نگران دخترا بود نگران بود که دوا پیدا می شه یا نه. روزی ده دفعه تنشون رو می شستیم. یه شب به من گفت مامی من دیگه طاقت ندارم کاش یه خورده یخ پیدا می شد می ذاشتیم سرشون.

" اجازه نمی داد آقای جرالد بیاد اینجا نه روزا نه تینا هیچکس فقط من. بالاخره خودش هم حصبه گرفت اما من نگرفتم. و میدیدم که هیچکدوم از اینکارا فایده ای نداره"

گوشه دامنش را بلند کرد و اشک را از چشمان ترش زدود.

" خیلی زود مرد خانوم اسکارلت حتی اون دکتر مهربون یانکی هم نتونست براش کاری بکنه. هیچ حواس سرش نبود کسی رو نمی شناخت وقتی من باهاش حرف می زدم نمی دونس مامی خودشه"

" منو یادش بود ... راجع به من... به من حرف می زد؟"

" نه عزیزم فکر می کرد دختر جوونیه فکر می کرد هنوز تو ساواناس اسم هیچکس رو نبرد"

دیلسی بچه خواب زده را در دامن نشاند.

"چرا خانوم، چرا اسم یکی رو می برد"

" تو ساکت شو سرخپوست سیاه"

romangram.com | @romangraam