#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_314
غمی نیست اگر سنگین است!
در این راه سخت فقط چند روز دیگر!
فقط چند روز دیگر..."
در ذهنش دوباره تکرار کرد:" غمی نیست اگر سنگین است..."
آیا بارش سنگین بود؟ آیا بازگشت به خانه به تارا مفهومش همین بود؟ آیا دیگر آرامشی نبود؟ آیا بارش سنگین تر شده بود؟ سر برداشت از آغوش مامی جدا شد و چند ضربه محبت آمیز به صورت مامی نواخت.
" عزیزدلم دستات! آن دستهای کوچک را به دست گرفت و نگاهی به آنها انداخت و با تاسف سرتکان داد. " خانوم اسکارلت چقدر باید بهت بگم که یه خانوم رو از روی دستهاش می شناسن – صورتت هم تو آفتاب سوخته!"
مامی بیچاره هنوز هم این چیزهای کوچک را مهم می دانست آن هم وقتی که جنگ و مرگ روی سرش پرواز می کرد. حتما لحظه ای بعد می گفت که شما دخترها با این دستهای افتضاح هیچوقت نمی توانید شوهر پیدا کنید و اسکارلت از این حرفها خوشش می آمد.
" مامی دلم می خواد از ماما برام بگی. وقتی پاپا در مورش حرف می زنه طاقت نمیارم خیلی دلم براش می سوزه"
اشک ناگهان از چشمان مامی سرازیر شد سطل ها را برداشت وبه طرف تخت رفت ملافه را پس زد و لباس خواب سوالن و کارین را بالا کشید در آن نور لرزان اسکارلت به خواهرانش خیره شده بود. کارین لباس بلندی به تن داشت تمیز بود ولی از چند جا پارگی داشت و سوالن لباس خانه قهوه ای رنگی پوشیده بود که سینه و سرآستین توری داشت و با یراق ایرلندی زینت یافته بود. مامی دامن کهنه ای را به جای اسفنج به تن ان دو می کشید. آرام سخن می گفت.
" خانم اسکارلت تقصیر اسلاتری ها بود. اون آشغالا پست ها. سفیدهای آشغال بدبخت. اسلاتری ها خانوم الن رو کشتن چقدر به خانوم گفتم این کارهایی که برای اونا می کنی فایده نداره این همه زحمت برای اون مردم آشغال. ولی خانوم الن کار خودش رو می کرد با او قلب مهربونش وقتی یکی کمک می خواس نمی تونس بگه نه"
اسکارلت مضطرب شد پرسید:" اسلاتری ها اونا اینجا چیکار داشتن؟"
romangram.com | @romangraam