#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_313
مثل اینکه عرق ذرت چندان بی فایده هم نبود تمام خانواده از آن استفاده کرده بودند. اسکارلت هم داشت با خود فکر می کرد کاش کمی هم به وید می داد شاید سکسکه اش رفع می شد – و ملانی نمی مرد. و وقتی اشلی به خانه بازمی گشت – اگر بازمی گشت...
نه بهتر بود این افکار را برای بعد بگذارد خیلی چیزها داشت که به آنها فکر کند. بعد خیلی چیزها بود که باید به سراغشان می رفت – و تصمیم می گرفت. چه می شد اگر این حساب و کتاب ها را برای همیشه عقب می انداخت! ناگهان صدایی آهنگین بگوشش رسید که سکوت شب را می شکست.
" کربنک... کربنک..."
" مامی داره آب میکشه تا خانوم های جوون رو اسفنج بکشه آخه باید حموم کنن" دیلسی هنگامی که این توضیحات را می داد قمقمه الکل را میان شیشه های دارو گذاشت.
اسکارلت ناگهان خنده را سر داد. از شنیدن صدای چرخ چاه آمیخته با خاطرات دور حسی در او بوجود آمد اما ترس اور نبود. دیلسی از خنده او حیرت زده شده بود و همینطور با وقار خاص خودش بی حرکت او را می نگریست ولی اسکارلت حس می کرد دیلسی کاملا اورا درک می کند و حال اورا می فهمد. دوباره سرجایش راحت نشست. چه خوب می شد اگر می توانست خودش را از فشار رهایی دهد یقه تنگ داشت اورا خفه می کرد و کفشش هنوز از خاک و شن پر بود و پایش را می آزرد.
صدای چرخ چاه آرامتر شد معلوم بود که سطل دارد بالا می آید. مامی را به زودی در کنار خواهد داشت – مامی الن مامی خودش. احساس خاصی نداشت. گریه بچه در آمد. نوک آن پستان آرامش بخش را گم کرده بود. دیلسی ساکت بود پستانش را دوباره در دهان بچه گذاشت و اورا ساکت کرد. صدای پای مامی از حیاط عقب به گوش می رسید. هوای شب چه بی حرکت بود! کوچکترین صداها در گوش اسکارلت به رعدی شباهت داشت.
وقتی مامی بالای پله ها رسید گویی سرسرا زیر پایش می لرزید اکنون مامی در اتاق بود شانه هایش از فشار سطل های آب فرو افتاده بود چهره سیاه و مهربانش را غمی غیر قابل درک پوشانده بود در آن لحظه به میمونی غمگین شبیه بود.
با دیدن اسکارلت چشمانش برقی زد وقتی سطل ها را زمین گذاشت دندانهای سفیدش می درخشید. اسکارلت به طرف او دوید و سرش را میان دو پستان بزرگ و فرو افتاده اش پنهان کرد. در اینجا چیزی از قدیم هنوز مانده بود. چیزی از ان زندگی گذشته که تغییر نیافته بود اسکارلت با خود فکر می کرد چه خوبست که هنوز یادگاری از گذشته باقی است. اما کلمات مامی این وهم را از ذهنش زدود.
" بچه مامی برگشته برگشته خونه! اوه خانوم اسکارلت حالا که خانوم الن تو قبر خوابیده ما باید چیکار کنیم؟ اوه خانوم اسکارلت کاشکی من هم با خانوم الن مرده بودم! بدون خانوم الن طاقت نمیارم تنها چیزی که الان دیگه برامون مونده بدبختی و دردسره فقط بار سنگین عزیز دلم فقط بار سنگین"
اسکارلت خود را بیشتر به سینه نرم او فشرد. دو کلمه از حرفهای مامی در ذهن او چون جرقه ای جستن کرد " بار سنگین" این همان کلماتی بود که ان روز بعد از ظهر بارها در ذهنش تکرار شده بود بدون طنین با حرکتی آرام و اورا آزرده بود. حالا بقیه آن آواز را به یاد می آورد با قلبی ویران آنها را به یاد می آورد:
" فقط چند روز دیگر این بار سنگین را به دوش می کشم!
romangram.com | @romangraam